234در روز قيامت چه جوابى خواهيد داشت، آن هنگام كه پيامبر به شما بگويد: «شما از امّت من نيستيد چرا كه فرزند مرا كشتيد». 1بار ديگر صداى گريه از همه جا بلند مىشود. همه به هم نگاه مىكنند، در حالى كه به ياد مىآورند كه چگونه به امام حسين عليه السلام نامه نوشتند و بعد از آن به جنگ او رفتند.
امام بار ديگر به آنها مىفرمايد: «خدا رحمت كند كسى كه سخن مرا بشنود. من از شما خواستهاى دارم». 2همۀ مردم خوشحال مىشوند و فرياد مىزنند: «اى فرزند پيامبر! ما همه، سرباز تو هستيم. ما گوش به فرمان توايم و ما جان خويش را در راه تو فدا مىكنيم و هر چه بخواهى انجام مىدهيم. ما آمادهايم تا همراه تو قيام كنيم و يزيد و حكومتش را نابود سازيم». 3اين سخنان در موجى از احساس بيان مىشود. دستها همه گره كرده و فريادها بلند است. ترس در دل ابنزياد و اطرافيان او نشسته است.
به راستى، امام چه زمانى دستور حمله را خواهد داد؟
ناگهان صداى امام همه را وادار به سكوت مىكند: «آيا مىخواهيد همانگونه كه با پدرم رفتار نموديد، با من نيز رفتار كنيد؟ مطمئن باشيد كه فريب سخن شما را نمىخورم. به خدا قسم هنوز داغ پدر را فراموش نكردهام». 4همه، سرهاى خود را پايين مىاندازند و از خجالت سكوت مىكنند.
آرى! همين مردم بودند كه در نامههاى خود به امام حسين عليه السلام نوشتند كه ما همه آمادۀ جانفشانى در راه تو هستيم و پس از مدتى همينها بودند كه لشكرى سى هزار نفرى شدند و براى كشتن او سر از پا نمىشناختند.
همه با خود مىگويند پس امام سجّاد عليه السلام چه خواستهاى از ما دارد؟ او كه در سخن خود فرمود از شما مردم خواستهاى دارم. امام به سخن خود ادامه مىدهد: «اى مردم كوفه! خواستۀ من از شما اين است كه ديگر نه از ما طرفدارى كنيد و نه با ما بجنگيد». 5اى مردم كوفه! خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله ، ديگر يارى شما را نمىخواهند. شما مردم امتحان خود