233مىشود...،چشم زينب به سرِ بريدۀ برادر مىافتد و سخن را با او آغاز مىكند: «اى هلال من! چه زود غروب كردهاى! اى پارۀ جگرم، هرگز باور نمىكردم چنين روزى برايمان پيش بيايد.
اى برادر من! تو كه با ما مهربان بودى، پس چه شد آن مهربانيت! اگر نمىخواهى با من سخن بگويى، پس با دخترت فاطمه سخن بگو با او سخن بگو كه نزديك است از داغ تو، جان بدهد». 1مردم كوفه آنقدر اشك ريختهاند كه صورتشان از اشك خيس شده است. 2
زينب اين خطيب بزرگ، پيام خود را به مردم كوفه رساند.
آنهايى كه براى جشن و شادى در اينجا جمع شده بودند، اكنون خاك بر سر خود مىريزند. نگاه كن! زنان چگونه بر صورت خود چنگ مىزنند و چگونه فرياد ناله و شيون آنها به آسمان مىرود.
اكنون زمان مناسبى است تا امام سجّاد عليه السلام سخنرانى خود را آغاز كند.
آرى! مأموران ابنزياد كارى نمىتوانند بكنند، كنترل اوضاع در دست اسيران است.
امام از مردم مىخواهد تا آرام باشند و گريه نكنند. اكنون او سخن خويش آغاز مىكند:
خداى بزرگ را ستايش مىكنم و بر پيامبرش درود مىفرستم.
اى مردم كوفه! هر كس مرا مىشناسد كه مىشناسد، امّا هر كس كه مرا نمىشناسد، بداند من على، پسر حسين هستم.
من فرزند آن كسى هستم كه كنار نهر فرات با لب تشنه شهيد شد. من فرزند آن كسى هستم كه خانوادهاش اسير شدند.
اى مردم كوفه! آيا شما نبوديد كه به پدرم نامه نوشتيد و از او خواستيد تا به شهر شما بيايد؟ آيا شما نبوديد كه براى يارى او پيمان بستيد، امّا وقتى كه او به سوى شما آمد به جنگ او رفتيد و او را شهيد كرديد؟ شما مرگ و نابودى را براى خود خريديد.