232گردن شترهاست بىحركت مىماند. 1نگاه كن، شهر يكپارچه در سكوت است:
خداى بزرگ را ستايش مىكنم و بر پيامبر او درود مىفرستم.
اى اهل كوفه! اى بىوفايان! آيا به حال ما گريه مىكنيد؟ آيا در عزاى برادرم اشك مىريزيد؟ بايد هم گريه كنيد و هرگز نخنديد كه دامن خود را به ننگى ابدى آلوده كرديد. خدا كند تا روز قيامت چشمان شما گريان باشد.
چگونه مىتوانيد خون پسر پيامبر را از دستهاى خود بشوييد؟
واى بر شما، اى مردم كوفه! آيا مىدانيد چه كرديد؟ آيا مىدانيد جگر گوشۀ پيامبر را شهيد كرديد. آيا مىدانيد ناموس چه كسى را به نظاره نشستهايد؟ بدانيد كه عذاب بزرگى در انتظار شماست، آن روزى كه هيچ ياورى نداشته باشيد. 2زينب عليها السلام سخن مىگويد و مردم آرام آرام اشك مىريزند. كوفه در آستانۀ انفجارى بزرگ است. وجدانهاى مردم بيدار شده و اگر زينب عليها السلام اينگونه به سخنانش ادامه دهد، بيم آن مىرود كه انقلابى بزرگ در كوفه روى دهد.
به ابنزياد خبر مىرسد، كه زينب عليها السلام با سخنانش مردم كوفه را تحت تأثير قرار داده و با كوچكترين جرقّهاى ممكن است در شهر شورش بزرگى برپا شود.
ابنزياد فرياد مىزند: «يك نفر به من بگويد كه چگونه صداى زينب را خاموش كنم؟».
فكرى به ذهن يكى از اطرافيان ابنزياد مىرسد.
- سر حسين را مقابل زينب ببريد!
- براى چه؟
- دو روز است كه زينب، برادر خود را نديده است. او با ديدن سر برادر آرام مىشود!
نيزهدارى از قصر بيرون مىآيد. جمعيّت را مىشكافد و جلو مىرود و در مقابل زينب مىايستد.
زينب هنوز سخن مىگويد و فرياد و نالۀ مردم بلند است. امّا ناگهان ساكت