206هيچ كس صداى حسين را جواب نمىگويد. حسين غريب است و تنها.
نگاه كن! امام سجّاد عليه السلام از خيمۀ خود بيرون آمده است. او توان راه رفتن ندارد و از شدّتِ تب نيز، مىسوزد.
زينب عليها السلام به دنبال او مىآيد و مىفرمايد: «فرزند برادرم! باز گرد». امام سجّاد عليه السلام در پاسخ مىگويد: «عمه جان! مىخواهم جانم را فداى پدر نمايم». ناگهان چشم امام حسين عليه السلام به او مىافتد. رو به خواهرش مىكند و مىگويد: «خواهرم! پسرم را به خيمه باز گردان». 1عمّه، پسر برادر را به خيمه مىبرد و كنارش مىماند. پروانهها، همه روى خاك گرم كربلا، بر خاك و خون آرميدهاند. 2امام در ميدان تنهايى ايستاده است. رو به پيكر بىجان ياران باوفايش مىكند و مىفرمايد:
«اى دلير مردان، اى ياران شجاع!».
هيچ جوابى نمىآيد. اكنون امام مىفرمايد: «من شما را صدا مىزنم، چرا جواب مرا نمىدهيد؟ شما در خواب هستيد و من اميد دارم كه بار ديگر بيدار شويد. نگاه كنيد كسى نيست كه از ناموس رسول خدا دفاع كند». 3باز هم صدايى نمىآيد. هنوز صداى امام حسين عليه السلام مىآيد كه يارى مىطلبد.
همسفر! بيا من و تو به كمكش برويم. من با قلمم، امّا تو چگونه؟
صداى غريبىِ امام، شورى در آسمان مىاندازد. فرشتگان تاب شنيدن ندارند.
امام، بىيار و ياور مانده است.
بار ديگر چهار هزار فرشته به كربلا مىآيند. آنها به امام مىگويند: «اى حسين! تو ديگر تنها نيستى! ما آمدهايم تا تو را يارى كنيم، ما تمام دشمنان تو را به خاك و خون مىنشانيم».
همۀ آنها، منتظر اجازۀ امام هستند تا به دشمنان هجوم ببرند. امّا امام به آنها اجازۀ مبارزه نمىدهد. 4