207فرشتگان، همه در تعجّباند. مگر تو نبودى كه در اين صحرا فرياد مىزدى: «آيا كسى هست مرا يارى كند». اكنون ما به يارى تو آمدهايم.
اما امام ديدار خدا را انتخاب كرده است. او مىخواهد تا با خون خود، درخت اسلام را آبيارى كند.
نگاه كن! امام، قرآنى را روى سر مىگذارد و رو به سپاه كوفه چنين مىفرمايد: «اى مردم! قرآن، بين من و شما قضاوت مىكند. آيا من فرزند دختر پيامبر شما نيستم، چه شده كه مىخواهيد خون مرا بريزيد؟» 1هيچ كس جوابى نمىدهد. سكوت است و سكوت!
پسر حيدرِ كرّار به ميدان آمده است. او رَجَز مىخواند و خود را معرفى مىكند: «من فرزند على هستم و به اين افتخار مىكنم». 2لشكر كوفه به سوى امام حمله مىبرد. امام دفاع مىكند و سپس چون شير به قلب سپاه حمله مىبرد.
امام، شمشير مىزند و به پيش مىرود. تعداد زيادى از نامردان را به خاك و خون مىكشد.
نگاه كن! امام متوجّه سمت راست سپاه مىشود، آنگاه حمله مىبرد و فرياد مىزند: «مرگ بهتر از زندگى ذلت بار است». 3اكنون به سمت چپ لشكر حمله مىبرد و چنين رَجَز (شعر حماسى) مىخواند: أَنَا الحُسَينُ بنُ عَلِيّ آلَيتُ أَن لَاأَنثَنِي
من حسين بن على هستم و قسم خوردهام كه هرگز تسليم شما نشوم. 4همه تعجّب مىكنند. حسينى كه از صبح تا به حال اين همه داغ ديده و بسيار تشنه است، چقدر شجاعانه مىجنگد. او چگونه مىتواند به تنهايى دهها نفر را به خاك هلاكت بنشاند.
امام تلاش مىكند كه خيلى از خيمهها دور نشود. به سپاه حمله مىكند و بار ديگر