170نمىدانم چه مىشود كه دلش هواى ديدن يار مىكند.
دست چپ او غرق به خون است. به سوى امام مىآيد. لبخند رضايت امام را در چهرۀ آن حضرت مىبيند و دلش آرام مىگيرد. رو به دشمن مىكند و مىگويد: «من قدرتمندى توانا و جنگجويى قوى هستم». 1عمرسعد دستور مىدهد كه اين بار گروهى از سواران به سوى عبد اللّٰه كلبى حمله ببرند.
آنها نيز، چنين مىكنند. امّا برق شمشير عبداللّٰه، همه را به خاك سياه مىنشاند.
ديگر كسى جرأت ندارد به جنگ اين شير جوان بيايد. عمرسعد كه كارزار را سخت مىبيند، دستور مىدهد تا حلقۀ محاصره را تنگتر كنند و گروه گروه بر عبد اللّٰه كلبى حمله ببرند.
دل همسرش بىتاب مىشود. عمود خيمهاش را مىكند و به ميدان مىرود. خود را به نزديكىهاى عبد اللّٰه كلبى مىرساند و فرياد مىزند: «فدايت شوم، در راه حسينمبارزه كن! من نيز، هرگز تو را رها نمىكنم تا كنارت كشته شوم». 2اى زنان دنيا! بياييد وفادارى را از اين خانم ياد بگيريد! او وقتى مىفهمد كه شوهرش در راه حق است، او را تشويق مىكند و تا پاى جان در كنار او مىماند.
امام اين صحنه را مىبيند و در حق همسر عبداللّٰه دعا مىكند و به او دستور مىدهد تا به خيمهها برگردد.
همسر عبداللّٰه به خيمه باز مىگردد. امّا دلش در ميدان كارزار و كنار شوهر است. سپاه كوفه هجوم مىآورند و گرد و غبار بلند مىشود، به طورى كه ديگر چيزى را نمىبينم.
عبد اللّٰه كلبى كجاست؟ خداى من! او بىحركت روى زمين افتاده است. به يقين روحش در بهشت جاودان، مهمان رسول خداست.
زنى سراسيمه به سوى ميدان مىدود. او همسر عبد اللّٰه كلبى است كه پيش از اين شوهرش را تشويق مىكرد. او كنار پيكر بىجان عزيزش مىرود و زانو مىزند و سر همسر را به سينه مىگيرد.
خون از صورتش پاك مىكند و بر پيشانى مردانهاش بوسه مىزند؛ «بهشت گوارايت باشد». اشك