169حماسه توبه خود، تاريخ را شگفت زده كرد. 1
يَسار و سالم، دو غلام ابنزياد به ميدان آمدهاند و مبارز مىطلبند.
كيست كه به جنگ ما بيايد؟ حبيب و بُرَير از جا برمىخيزند تا به جنگ آنها بروند. امّا امام، شانههايشان را مىفشارد كه بنشينند. 2عبد اللّٰه كَلْبى همراه همسر خود، به كربلا آمده است. او وقتى كه شنيد كوفيان به جنگ امام حسين عليه السلام مىآيند، تصميم گرفت براى يارى امام به كربلا بيايد. آرى! او همواره آرزوى جهاد با دشمنان دين را در دل داشت. 3اكنون روبهروى امام حسين عليه السلام ايستاده است و مىگويد: «مولاى من! اجازه بدهيد تا به جنگ اين نامردان بروم».
امام به او نگاهى مىكند، پهلوانى را مىبيند با بازوانى قوى. درست است اين پهلوان بايد به جنگ آن دو نفر برود. لبخند بر لبهاى او مىنشيند و براى رسيدن به آرزوى خود در دفاع از حسين عليه السلام سوار بر اسب مىشود.
- تو كيستى؟ تو را نمىشناسيم.
- من عبد اللّٰه كلبى هستم!
- چرا حبيب و بُرَير نيامدند؟ ما آنها را به مبارزه طلبيده بوديم.
ناگهان عبد اللّٰه كلبى شمشير خود را به سوى يسار مىبرد و در كارزارى سخت، او را به زمين مىافكند. 4سالم، فرصت را غنيمت شمرده به سوى عبد اللّٰه كلبى حملهور مىشود. ناگهان شمشيرِ سالم فرود مىآيد و انگشتان دست چپ عبد اللّٰه كلبى قطع مىشود.
يكباره عبد اللّٰه كلبى به خروش مىآيد و با حملهاى سالم را هم به قتل مىرساند. اكنون او در ميدان قدم مىزند و مبارز مىطلبد. امّا از لشكر كوفه كسى جواب او را نمىدهد.