165- سلام بر تو! آرى، خداوند توبه پذير و مهربان است.
آفرين بر تو اى حُرّ!
امام از حُرّ مىخواهد كه از اسب پياده شود، چرا كه او مهمان است.
گوش كن! حُرّ در جواب امام اينگونه مىگويد: «من آمدهام تا تو را يارى كنم. اجازه بده تا با كوفيان سخن بگويم». 1صداى حرّ در دشت كربلا مىپيچد. همه تعجّب مىكنند. صداى حُرّ از كدامين سو مىآيد: «اى مردم كوفه! شما بوديد كه به حسين نامه نوشتيد كه به كوفه بيايد و به او قول داديد كه جان خويش را فدايش مىكنيد. اكنون چه شده است كه با شمشيرهاى برهنه او را محاصره كردهايد؟». 2سپاه كوفه متعجّب شدهاند و نداى بر حق حرّ را مىشنوند. در حالى كه سخنى از آنها به گوش نمىرسد. سخن حق در دل آنها كه عاشق دنيا شدهاند، هيچ اثرى ندارد. حرّ باز مىگردد و كنار ياران امام در صف مبارزه مىايستد. 3
ساعت حدود هشت صبح است. همۀ ياران امام، تشنه هستند. در خيمهها هم آب نيست.
سپاه كوفه منتظر فرمان عمرسعد است. دستور حمله بايد از طرف او صادر شود. ابتدا بايد مردم را با وعدۀ پول خامتر نمود. براى همين، عمرسعد فرياد مىزند: «هر كس كه سر يكى از ياران حسين را بياورد هزار درهم جايزه خواهد گرفت». 4تصميم بر آن شد تا ابتدا لشكر امام را تير باران نمايند. همۀ تيراندازان آماده شدهاند، امّا اوّلين تير را چه كسى مىزند؟
آنجا را نگاه كن! اين عمرسعد است كه روى زمين نشسته و تير و كمانى در دست دارد. او آماده است تا اوّلين تير را پرتاب كند: «اى مردم! شاهد باشيد كه من خودم نخستين تير را به سوى حسين و يارانش پرتاب كردم». 5