166تير از كمان عمرسعد جدا مىشود و به طرف لشكر امام پرتاب مىشود. جنگ آغاز مىشود. عمرسعد فرياد مىزند: «در كشتن حسين كه از دين بر گشته است شكى نكنيد». 1واى خداى من، نگاه كن! هزاران تير به اين سو مىآيند.
ميدان جنگ با فرو ريختن تيرها سياه شده است. ياران امام، عاشقانه و صبورانه خود را سپر بلاى امام خود مىكنند و بدين ترتيب، حماسۀ بزرگ صبح عاشورا رقم مىخورد.
اين اوج ايثار و فداكارى است كه در تاريخ نمونهاى ندارد. زمين رنگ خون به خود مىگيرد و عاشقان پر و بال مىگشايند و تنهاى تير باران شده بر خاك مىافتند.
همۀ ياران در اين فكر هستند كه مبادا تيرى به امام اصابت كند. زمين و آسمان پر از تير شده و چه غوغايى به پاست!
عمرسعد مىداند كه به زودى همۀ تيرهاى اين لشكر تمام خواهد شد، در حالى كه او بايد براى مراحل بعدى جنگ نيز، مقدارى تير داشته باشد. به همين دليل، دستور مىدهد تا تيراندازى متوقّف شود.
آرامشى نسبى، ميدان را فرا مىگيرد. سپاه كوفه خيال مىكنند كه امام حسين عليه السلام را كشتهاند. امّا آن حضرت سالم است و ياران او تيرها را به جان و دل خريدهاند.
اكنون سى و پنج تن از ياران امام، شربت شهادت نوشيده و به ديدار خداى خويش رفتهاند.
اشك در چشمان امام حلقه زده است. نيمى از ياران باوفاى او چه سريع پر گشودند و رفتند. سپاه كوفه، هلهله و شادى مىكنند.
امام همچنان از ديدن ياران غرق به خونش، اشك مىريزد.
گوش كن! اين صداى امام است كه در دشت كربلا طنين انداز است: «آيا يار و ياورى هست كه به خاطر خدا مرا يارى نمايد؟».
جوابى شنيده نمىشود. اهل كوفه، سرمست پيروزى زودرس خود هستند.
در آسمان غوغايى بر پا مىشود. فرشتگان از خداوند اجازه مىگيرند تا براى يارى امام