164در انتظارم است».
حُرّ قدم زنان در حالى كه افسار اسب در دست دارد به صحراى كربلا نگاه مىكند. از خود مىپرسد كه چگونه به سوى حسين برود؟ ديگر دير شده است. كاش ديشب در دل تاريكى به سوى نور رفته بودم. خداى من، كمكم كن!
ناگهان اسب حُرّ شيههاى مىكشد. آرى! او تشنه است. حُرّ راهى را مىيابد و آن هم بهانۀ آب دادن به اسب است.
يكى از دوستانش به او نگاه مىكند و مىگويد:
- اين چه حالتى است كه در تو مىبينم. سرگشته و حيرانى؟ چرا بدنت چنين مىلرزد؟
- من خودم را بين بهشت و جهنّم مىبينم. به خدا قسم بهشت را انتخاب خواهم كرد، اگر چه بدنم را پاره پاره كنند. 1حُرّ با تصميمى استوار، افسار اسب خود را در دست دارد و آرام آرام به سوى فرات مىرود. همه خيال مىكنند كه او مىخواهد اسب خود را سيراب كند. او اكنون فرماندۀ چهار هزار سرباز است كه همه در مقابل او تعظيم مىكنند.
او آنقدر مىرود كه از سپاه دور مىشود. حالا بهترين فرصت است! سريع بر روى اسب مىنشيند و به سوى اردوگاه امام پيش مىتازد.
آنقدر سريع چون باد كه هيچ كس نمىتواند به او برسد. اكنون وارد اردوگاه امام حسين عليه السلام شده است.
او شمشير خود را به زمين مىاندازد. آرام آرام به سوى امام مىآيد. هر كس به چهرۀ او نگاه كند، درمىيابد كه او آمده است تا توبه كند.
وقتى روبهروى امام قرار مىگيرد مىگويد:
- سلام اى پسر رسول خدا! جانم فداى تو باد! من همان كسى هستم كه راه را بر تو بستم.
به خدا قسم نمىدانستم كه اين نامردان تصميم به كشتن شما خواهند گرفت. من از كردار خود پشيمانم. آيا خدا توبۀ مرا قبول مىكند. 2