163او فرماندۀ چهار هزار سرباز است. لشكر او در سمت راست ميدان جاى گرفته و آمادۀ حملهاند. حُرّ از سربازان خود جدا مىشود و نزد عمرسعد مىآيد:
- آيا واقعاً مىخواهى با حسين بجنگى؟
- اين چه سؤالى است كه مىپرسى. خوب معلوم است كه مىخواهم بجنگم، آن هم جنگى كه سرِ حسين و يارانش از تن جدا گردد.
حُرّ به سوى لشكر خود باز مىگردد. امّا در درون او غوغايى بهپاست. او باور نمىكرد كار به اينجا بكشد و خيال مىكرد كه سرانجام امام حسين عليه السلام با يزيد بيعت مىكند. امّا اكنون سخنان امام حسين عليه السلام را شنيده است و مىداند كه حسين بر حق است. او فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله است كه اين چنين غريب مانده است. او به ياد دارد كه قبل از رسيدن به كربلا، در منزل شَراف، امام حسين عليه السلام چگونه با بزرگوارى، او و يارانش را سيراب كرد.
با خود نجوا مىكند: «اى حُرّ! فرداى قيامت جواب پيامبر را چه خواهى داد؟ اين همه دور از خدا ايستادهاى كه چه بشود؟ مال و رياست چند روزۀ دنيا كه ارزشى ندارد. بيا توبه كن و به سوى حسين برو».
بار ديگر نيز، با خود گفتوگو مىكند: «مگر توبۀ من پذيرفته مىشود؟! من بودم كه راه را بر حسين بستم و اين من بودم كه اشك بر چشم كودكان حسين نشاندم. اگر آن روز كه حسين از من خواست تا به سوى مدينه برگردد اجازه مىدادم، اكنون او در مدينه بود. واى بر من! حالا چه كنم. ديگر برگشتن من چه فايدهاى براى حسين دارد. من بروم يا نروم، حسين را مىكشند».
اين بار نداى ديگرى درونش را نشانه مىگيرد. اين نداى شيطان است: «اى حرّ! تو فرماندۀ چهار هزار سرباز هستى. تو مأموريّت خود را انجام دادهاى. كمى صبر كن كه جايزۀ بزرگى در انتظار تو است. اى حرّ! توبهات قبول نيست، مىخواهى كجا بروى. هيچ مىدانى كه مرگى سخت در انتظار تو خواهد بود. تا ساعتى ديگر، حسين و يارانش همه كشته مىشوند».
حُرّ با خود مىگويد: «من هر طور كه شده بايد به سوى حسين بروم. اگر اينجا بمانم جهنّم