162كند. آيا شما مىدانيد پدر فرمانده، كجا رفته است؟ خدا كند هر چه زودتر پدر پيدا شود تا او بتواند به كارش برسد.
دو لشكر در مقابل هم به صف ايستادهاند. يكى از سربازان كوفى، آن طرف را نگاه مىكند و با تعجب فرياد مىزند خداى من! چه مىبينم؟ آن پيرمرد را ببينيد!
- كدام پيرمرد؟
- همان كه نزديك حسين عليه السلام ايستاده است. او همان گمشدۀ فرمانده ماست.
سرباز با شتاب نزد فرماندۀ خود مىرود:
- جناب فرمانده! من پدر شما را پيدا كردم.
- كو، كجاست؟
- آنجا.
سرباز با دست به سوى لشكر امام حسين عليه السلام اشاره مىكند.
فرمانده باور نمىكند. به چشمهاى خود دستى مىكشد و دقيقتر نگاه مىكند. واى! پدرم آنجا چه مىكند؟
غافل از اينكه پدر آن طرف در پناه خورشيد مهربانى ايستاده است.
آرى! او حسينى شده و آماده است تا پروانۀ وجود امام حسين عليه السلام گردد. او با اشاره با پسر سخن مىگويد: «تو هم بيا اين طرف، بهشت اين طرف است». امّا امان از رياست دنيا و عشق پول! پسر عاشق پول و رياست است. او نمىتواند از دنيا دل بكند.
پدر و پسر روبهروى هم ايستادهاند. تا دقايقى ديگر پدر با شمشيرِ سربازانِ پسر، به خاك و خون كشيده خواهد شد. 1
حُرّ رياحى يكى از فرماندهان عمرسعد است. همان كه با هزار سرباز راه را بر امام حسين عليه السلام بسته بود.