161مىكند كه عَمْرو آمده است تا به سپاه كوفه بپيوندد. براى همين، خيلى خوشحال مىشود و به استقبالش مىرود:
- اى عمرو! خوش آمدى. به تو گفته بودم كه دست از حسين بردار چرا كه سرانجام با حسينبودن كشته شدن است. خوب كردى كه آمدى!
- چه خيالِ باطلى! من نيامدهام كه از حسين عليه السلام جدا شوم. آمدهام تا تو را با خود ببرم.
- من همراه تو به قتلگاه بيايم! هرگز، مگر ديوانه شدهام!
- برادر! مىدانى حسين كيست. او كليد بهشت است. حيف است كه در ميان سپاه كفر باشى. ما خاندان همواره طرفدار اهل بيت عليهم السلام بودهايم. آيا مىدانى چرا پدر نام تو را على گذاشت؟ به خاطر عشقى كه به اين خاندان داشت.
عمرو همچنان با برادر سخن مىگويد تا شايد او از خواب غفلت بيدار شود. امّا فايدهاى ندارد، او هم مثل ديگران عاشق دنيا شده است.
على آخرين سخن خود را به عمرو مىگويد: «عشق حسين، عقل و هوش تو را برده است».
او مهار اسب خود را مىچرخاند و به سوى سپاه كوفه باز مىگردد. 1
عبداللّٰه بن زُهير يكى از فرماندهان سپاه كوفه است. نگاه كن! چرا او اينقدر مضطرب و نگران است؟
حتماً مىگويى چرا؟ او و پدرش با هم به اينجا آمدهاند. او به پدرش بسيار علاقه دارد و هميشه مواظبش بود. اما حالا از پدرش بىخبر است و او را نمىيابد.
ديشب، پدرش در خيمۀ او بوده و در آنجا استراحت مىكرده است. امّا نيمه شب كه براى خوردن آب بيدار شد، پدرش را نديد.
فكر پيدا كردن پدر لحظهاى او را آرام نمىگذارد. او بايد چند هزار سرباز را فرماندهى