155كارى نمىكند؟
او نمىداند كه محمّد بن بَشير هنوز هم جوان خود را دوست دارد. امّا عشقى والاتر قلب او را احاطه كرده است. او اكنون عاشق امام حسين عليه السلام است و مىخواهد جانش را فداى او كند. 1
سپاه كوفه آمادۀ جنگ مىشود. در خيمۀ فرماندهى، سران سپاه جمع شده و به اين نتيجه رسيدهاند كه بايد هر چه سريعتر جنگ را آغاز كنند. برنامۀ آنها اين است كه از چهار طرف به سوى اردوگاه امام حسين عليه السلام حمله كنند و در كمتر از يك ساعت او و يارانش را اسير نموده و يا به قتل برسانند.
عمرسعد به شمر مىگويد: «خود را به نزديكى خيمههاى حسين برسان و وضعيّت آنها را بررسى كن و براى من خبر بياور».
شمر، سوار بر اسب مىشود و به سوى اردوگاه امام پيش مىتازد.
آتش!
خدايا! چه مىبينم؟ سه طرف خيمهها پر از آتش است. گودالى عميق كنده شده و آتش از درون آنها شعله مىكشد.
يك طرف خيمهها باز است و مقابل آن، لشكرى كوچك امّا منظّم ايستاده است. آنها سه دستۀ نظامىاند. شير مردانى كه شمشير به دست آمادهاند تا تمام وجود از امام خويش دفاع كنند.
او مىفهمد كه ديگر نقشۀ حمله كردن از چهار طرف، عملى نيست.
شمر عصبانى مىشود. از شدّت ناراحتى فرياد مىزند: «اى حسين! چرا زودتر از آتش جهنّم به استقبال آتش رفتهاى؟». 2سخن شمر دلها را به درد مىآورد. شمر چه بىحيا و گستاخ است. مسلم بن عَوْسجه