154امام پرچم لشكر را به دست برادرش عبّاس مىدهد. او امروز علمدار دشت كربلاست. 1امام، اكنون دستور مىدهد تا هيزمهاى داخل خندق را آتش بزنند. 2
سوارى به سوى لشكر امام مىآيد. او همراه خود شمشيرى ندارد. اما در دست او نامهاى است. خدايا، اين نامه چيست؟
او جلو مىآيد و مىگويد: «من نامهاى براى محمّد بن بَشيردارم. آيا شما او را مىشناسيد؟»
محمد بن بَشير از ياران امام است كه اكنون در صف مبارزه ايستاده است.
نگاه كن! محمّد بن بَشير پيش مىآيد. آورندۀ نامه يكى از بستگان اوست.
سلام مىكند و مىگويد از من چه مىخواهى؟
- اين نامه را براى تو آوردهام.
- در آن چه نوشته شده است؟
- خبر رسيده پسرت كه به جنگ با كفار رفته بود، اكنون اسير شده است. بيا برويم و براى آزادى او تلاش كنيم.
- من فرزندم را به خدا مىسپارم.
امام حسين عليه السلام كه اين صحنه را مىبيند، نزد محمّد بن بَشير مىآيد و مىفرمايد: «من بيعت خود را از تو برداشتم. تو مىتوانى براى آزادى فرزند خود بروى».
چشمان محمّد بن بَشير پر از اشك مىشود و مىگويد: «تو را رها كنم و بروم. به خدا قسم كه هرگز چنين نمىكنم».
نامهرسان با نااميدى ميدان را ترك مىكند. او خيلى تعجّب كرده است. زيرا محمّد بن بَشير، پسر خود را بسيار دوست مىداشت. او را چه شده كه براى آزادى پسرش