133«برادر! آيا اين هياهو را مىشنوى؟ دشمنان به سوى ما مىآيند». 1امام سر خود را از روى زانوهايش بلند مىكند. خواهر را كنار خود مىبيند و مىگويد:
«اكنون نزد پيامبر بودم. او به من فرمود: به زودى مهمان من خواهى بود».
زينب عليها السلام نگاهى به برادر دارد و نيم نگاهى به سپاهى كه به اين طرف مىآيند. او متوجّه مىشود كه بايد از برادر دل بكند. برادر عزم سفر دارد. اشكى كه در چشمان زينب عليها السلام حلقه زده بود فرو مىريزد.
گريۀ او به گوش زنها و بچهها مىرسد و موجى از گريه در خيمهها به پا مىشود.
امام به او مىفرمايد: «خواهرم، آرام باش!». 2سپاه كوفه به پيش مىآيد. امام از جا برمىخيزد و به سوى برادرش عبّاس مىرود و مىفرمايد: «جانم فدايت!».
درست شنيدى، امام حسين عليه السلام به عبّاس چنين مىگويد: «جانم فدايت، برو و ببين چه خبر شده است؟ اينان كه چنين با شتاب مىآيند چه مىخواهند؟». 3عبّاس بر اسب سوار مىشود و همراه بيست نفر از ياران امام به سوى سپاه كوفه حركت مىكند. چهرۀ مصمّم و آرام عبّاس، آرامش عجيبى به خيمهنشينان مىدهد. آرى! تا عبّاس پاسدار خيمههاست غم به دل راه ندارد.
عباس، پسر على عليه السلام ، شير بيشۀ ايمان مىغرّد و مىتازد.
گويا حيدر كرّار است كه حمله ور مىشود. صداى عبّاس در صحراى كربلا مىپيچد. سى و سه هزار نفر، يك مرتبه، در جاى خود متوقّف مىشوند.
- شما را چه شده است؟ از اين آشوب و هجوم چه مىخواهيد؟
- دستور از طرف ابنزياد آمده است كه يا با يزيد بيعت كنيد يا آمادۀ جنگ باشيد.
- صبر كنيد تا پيام شما را به امام حسين عليه السلام برسانم و جواب بياورم.