134عبّاس به سوى خيمۀ امام حسين عليه السلام برمىگردد. 1بيست سوار در مقابل هزاران نفر ايستادهاند. يكى از آنها حبيب بن مظاهر است. ديگرى زُهير و... اكنون بايد از فرصت استفاده كرد و اين قوم گمراه را نصيحت كرد.
حَبيب بن مظاهر رو به سپاه كوفه مىكند و مىگويد: «روز قيامت چه پاسخى خواهيد داشت وقتى كه پيامبر صلى الله عليه و آله از شما بپرسد چرا فرزندم را كشتيد؟»
در ادامه زُهير به سخن مىآيد: «من خير شما را مىخواهم. از خدا بترسيد. چرا در گروه ستمكاران قرار گرفتهايد و براى كشتن بندگان خوبِ خدا جمع شدهايد».
يك نفر از ميان جمعيّت مىگويد:
- زُهير! تو كه طرفدار عثمان بودى. پس چه شد كه اكنون شيعه شدهاى و از حسين طرفدارى مىكنى؟
- من به حسين نامه ننوشته بودم و او را دعوت نكرده و به او وعدۀ يارى نيز، نداده بودم.
امّا در راه مكّه، راه سعادت خويش را يافتم و شيعۀ حسين شدم. او فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله ماست. من آمادهام تا جان خود را فداى او كنم تا حقّ پيامبر صلى الله عليه و آله را ادا كرده باشم. 2آرى، آنها آنقدر كوردل شدهاند كه گويى اصلاً سخنان حبيب و زهير را نشنيدهاند.
عبّاس خدمت امام حسين عليه السلام مىآيد و سخن سپاه كوفه را باز مىگويد.
امام مىفرمايد: «عبّاسم! به سوى اين سپاه برو و از آنها بخواه تا يك شب به ما فرصت بدهند. ما مىخواهيم شبى ديگر با خداى خويش راز و نياز كنيم و نماز بخوانيم. خدا خودش مىداند كه من چقدر نماز و سخن گفتن با او را دوست دارم». 3عبّاس به سرعت باز مىگردد. همۀ نگاهها به سوى اوست. به راستى، او چه پيامى آورده است؟
او در مقابل سپاه كوفه مىايستد و مىگويد: «مولايم حسين از شما مىخواهد كه امشب را