135به ما فرصت دهيد». 1سكوت بر سپاه كوفه حاكم مىشود. پسر پيامبر صلى الله عليه و آله يك شب از ما فرصت مىخواهد.
عمرسعد سكوت را مىشكند و به شمر مىگويد: «نظر تو در اين باره چيست؟» امّا شمر نظرى نمىدهد. 2عمرسعد نگاهى به فرماندهان خود مىكند و نظر آنها را جويا مىشود. آنها هم سكوت مىكنند، در حالى كه همه در شك و ترديد هستند. از يك سو مىخواهند هر چه زودتر به وعدههاى طلايى ابنزياد دست يابند و از سويى ديگر امام حسين عليه السلام از آنها يك شب فرصت مىخواهد.
اينجاست كه فرماندۀ نيروهاى محافظ فرات ( عمرو بن حجّاج ) سكوت را مىشكند و مىگويد: «شما عجب مردمى هستيد! به خدا قسم، اگر كفّار از شما چنين درخواستى مىكردند، مىپذيرفتيد. اكنون كه پسر پيامبر صلى الله عليه و آله چنين خواستهاى را از شما دارد، چرا قبول نمىكنيد؟» 3همه منتظر تصميم عمرسعد هستند. به راستى، او چه تصميمى خواهد گرفت؟ عمرسعد فكر مىكند و با زيركى به اين نتيجه مىرسد كه اگر الآن دستور حمله را بدهد، نيروهايش روحيّۀ لازم را نخواهند داشت.
او دستور عقبنشينى مىدهد و سپاه كوفه به سوى اردوگاه باز مىگردد. عبّاس و همراهانش نيز، به سوى خيمهها باز مىگردند. 4تنها امشب را فرصت داريم تا نماز بخوانيم و با خدا راز و نياز كنيم.
غروب روز تاسوعا نزديك مىشود. امام در خيمۀ خود نشسته است.
پس از آن همه هياهوى سپاه كوفه، اكنون با پذيرش پيشنهاد امام، سكوت در اين دشت حكمفرماست و همه به فردا مىانديشند.