125سخن از پاكى و عصمت او به ميان آورده است. امّا عشق رياست و حكومت رى را چه كند؟
امام حسين عليه السلام مىخواست مزرعۀ بزرگ و باصفايى را كه درختان خرماى زيادى داشت به عمرسعد بدهد. امّا عمرسعد عاشق حكومت رى شده است و هيچ چيز ديگر را نمىبيند.
سكوت عمرسعد طولانى مىشود، به اين معنا كه او دعوت امام حسين عليه السلام را قبول نكرده است. اكنون امام به او مىفرمايد: «اى عمرسعد، اجازه بده تا من راه مدينه را در پيش گيرم و به سوى حرم جدّم باز گردم». 1باز هم عمرسعد جواب نمىدهد. امام براى آخرين بار به عمرسعد مىفرمايد: «اى عمرسعد، بدان كه با ريختنِ خون من، هرگز به آرزوى خود كه حكومت رى است نخواهى رسيد». 2و باز هم سكوت...ديدار به پايان مىرسد و هر گروه به اردوگاه خود باز مىگردد. 3خداوند انسان را آزاد و مختار آفريده است. خداوند راه خوب و بد را به انسان نشان مىدهد و اين خود انسان است كه بايد انتخاب كند. امشب عمرسعد مىتوانست حسينى شود و سعادت دنيا و آخرت را از آن خود كند.
شايد با خود بگويى چگونه شد كه امام حسين عليه السلام به عمرسعد وعده داد كه اگر به اردوگاه حق بيايد براى او بهترين منزل را مىسازد و زن و بچّههاى او نيز، سالم خواهند ماند.
اين نكتۀ بسيار مهمّى است. شايد فكر كنى كه عمرسعد يك نفر است و پيوستن او به لشكر امام، هيچ تأثيرى بر سرنوشت جنگ ندارد. امّا اگر به ياد داشته باشى برايت گفتم كه عمرسعد به عنوان يك شخصيت مهم، در كوفه مطرح بود و مردم او را به عنوان يك دانشمند وارسته مىشناختند.
من باور دارم اگر عمرسعد امشب حسينى مىشد، بيش از ده هزار نفر حسينى مىشدند و همه كسانى كه به خاطر سخنان عمرسعد به جنگ امام حسين عليه السلام آمده بودند به امام ملحق مىگشتند و سرنوشت جنگ عوض مىشد.
و شايد در اين صورت ديگر جنگى رخ نمىداد. زيرا وقتى ابنزياد مىفهميد عمرسعد و سپاهش به امام حسين عليه السلام ملحق شدهاند، خودش از كوفه فرار مىكرد، در نتيجه امام به