124 عمرسعد حيران مىشود و نمىداند چه جوابى بدهد. او هرگز انتظار شنيدن اين كلام را از امام حسين عليه السلام نداشت.
امام نمىگويد كه آب را آزاد كن. امام از او مىخواهد كه خودش را آزاد كند. عمرسعد، بيا و تو هم از بندِ هواى نفس، آزاد شو. بيا و دنيا را رها كن.
آشوبى در وجود عمرسعد بر پا مىشود. بين دو راهى عجيبى گرفتار مىشود. بين حسينى شدن و حكومت رى. امّا سرانجام عشق حكومت رى به او امان نمىدهد. امان از رياست دنيا! تاريخ پر از صحنههايى است كه مردم ايمان خود را براى دو روز رياست دنيا فروختهاند.
پس عمرسعد بايد براى خود بهانه بياورد. او ديگر راه خود را انتخاب كرده است.
رو به امام مىكند و مىگويد:
- مىترسم اگر به سوى تو بيايم خانهام را ويران كنند.
- من خودم خانهاى زيباتر و بهتر برايت مىسازم.
- مىترسم مزرعه و باغ مرا بگيرند.
- من بهترين باغ مدينه را به تو مىدهم. آيا اسم مزرعۀ بُغَيْبِغه را شنيدهاى؟ همان مزرعهاى كه معاويه مىخواست آن را به يك ميليون دينار طلا از من بخرد. امّا من آن را نفروختم، من آن باغ را به تو مىدهم. ديگر چه مىخواهى؟
- مىترسم ابنزياد زن و بچهام را به قتل برساند.
- نترس، من سلامتى آنها را براى تو ضمانت مىكنم. تو براى خدا به سوى من بيا، خداوند آنها را حفاظت مىكند.
عمرسعد سكوت مىكند و سخنى نمىگويد. او بهانۀ ديگرى ندارد. هر بهانهاى كه مىآورد امام به آن پاسخى زيبا و به دور از انتظار مىدهد.
سكوت است و سكوت.
او امام حسين عليه السلام را خوب مىشناسد. حسين عليه السلام هيچگاه دروغ نمىگويد. خدا در قرآن