117كرّار مىآيد. عبّاس و عدّهاى از يارانش، راه پانصد سرباز را مىبندند و گروه ديگر مشكها را از آب پر مىكنند. 1صداى برخورد شمشيرها به گوش مىرسد. بعد از مدتى درگيرى و تاخت و تاز، عبّاس دلاور و همراهانش با بيست مشك پر از آب به سوى خيمهها باز مىگردند. او همراه خود آب سرد و گوارا دارد و لبهايش از تشنگى خشكيده است. امّا تا آب را به خيمهها نرساند و امام حسين عليه السلام آب نياشامد، عبّاس آب نمىنوشد. 2نگاه كن! همۀ بچّهها چشم انتظارند. آرى! عمو رفته تا آب بياورد.
دستهاى كوچك آنها به حالت قنوت است و دعا بر لبهاى تشنۀ آنها نشسته است:
«خدايا، تو عموى ما را يارى كن!».
صداى شيهۀ اسب عمو مىآيد.
اللّٰه اكبر!
اين صدا، صداى عمو است. همه از خيمهها بيرون مىدوند. دور عمو را مىگيرند و از دست مهربان او سيراب مىشوند.
همه اين صحنه را مىبينند. امام حسين عليه السلام هم، به برادر نگاه مىكند كه چگونه كودكان گرد او را گرفتهاند.
همسفر! آيا مىدانى بعد از اينكه بچّهها از دست عموى خود آب نوشيدند به يكديگر چه گفتند: «بياييد از امشب عموى خود را سقّا صدا بزنيم».
نيمههاى شبِ است. صحراى كربلا در سكوت است و لشكر كوفه در خواب هستند.
آنجا را نگاه كن! سه نفر به اين طرف مىآيند. خدايا، آنها چه كسانى هستند؟
او وَهَب است كه همراه همسر و مادر خود به سوى كربلا مىآيد. 3آيا مىدانى اين سه نفر، مسيحى هستند؟ زمانى كه يك صحرا مسلمان جمع شدهاند تا