118امام حسين عليه السلام را بكشند، اين سه مسيحى به كجا مىروند؟
همسفرم! عشق، مسيحى و مسلمان نمىشناسد. اگر عاشق آزادگى باشى، نمىتوانى عاشق امام حسين عليه السلام نباشى.
آنها كه به خون امام حسين عليه السلام تشنهاند همه اسير دنيا هستند، پس آزاد نيستند. آنها كه آزادهاند و دل به دنيا نبستهاند به امام حسين عليه السلام دل مىبندند.
من جلو مىروم و مىخواهم با وَهَب سخن بگويم.
- اى وهب! در اين صحرا چه مىكنى؟ به كجا مىروى؟
- به سوى حسين عليه السلام فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله شما مىروم.
- مگر نمىبينى كه صحرا پر از آشوب است. سربازان ابنزياد همه جا نگهبانى مىدهند.
اگر شما را دستگير كنند كشته خواهيد شد.
- اين راه عشق است. سود و زيان ندارد.
- آخر شما مولاى ما، حسين عليه السلام را از كجا مىشناسيد.
- اين حكايتى دارد كه بهتر است از مادرم بشنوى.
من نزد مادرش مىروم و سلام مىكنم. او برايم چنين حكايت مىكند:
ما در بيابانهاى اطراف كوفه زندگى مىكرديم. چند هفته گذشته چاه آبى كه كنار خيمۀ ما بود خشك شد. گوسفندان ما داشتند از تشنگى مىمردند. فرزندم وهب همراه همسرش، براى پيدا كردن آب به بيابان رفته بودند. امّا آنها خيلى دير برگشتند و من نگران آنها بودم.
آن روز، كاروانى در نزديكى خيمۀ ما منزل كرد و آقاى بزرگوارى نزد من آمد و گفت: «مادر اگر كارى دارى بگو تا برايت انجام دهم».
متانت و بزرگوارى را در سيماى او ديدم. به ذهنم رسيد كه از او طلب آب كنم چرا كه بىآبى، زندگى ما را بسيار سخت كرده بود. در دل خود، آرزوى آبى گوارا كردم.
ناگهان ديدم كه چشمۀ زلالى از زمين جوشيد. باور نمىكردم، پس چنين گفتم: