116آيا راهى براى يافتن آب هست؟ نگاه كن عبّاس به سوى خيمۀ امام مىآيد. او ديگر تاب ديدن تشنگى كودكان را ندارد.
سلام مىكند و با ادب روبهروى امام مىنشيند و مىگويد: مولاى من ! آيا به من اجازه مىدهى براى آوردن آب با اين نامردان بجنگم؟
امام به چهرۀ برادر نگاهى مىكند. غيرت را در وجود او مىبيند.
پاسخ امام مثبت است. عبّاس با خوشحالى از خيمه بيرون مىرود و گروهى از دوستان را جمع مىكند و دستور مىدهد تا بيست مشك آب بردارند. 1آنگاه در دل شب به سوى فرات پيش مىتازند. عبّاس، ابتدا نافع بن هلال را مىفرستد تا موقعيّت دشمن را ارزيابى كند.
قرار مىشود هر زمان او فرياد زد آنها حمله كنند. نافع آرام آرام جلو مىرود. در تاريكى شب خود را به نزديكى فرات مىرساند. امّا ناگهان نگهبانان او را مىبينند و به فرماندۀ خود، عَمْرو بن حَجّاج خبر مىدهند. او نزديك مىآيد و نافع را مىشناسد:
- نافع تو هستى؟ سلام! اينجا چه مىكنى؟
- سلام پسر عمو! من براى بردن آب آمدهام.
- خوب، مىتوانى مقدارى آب بنوشى و سريع برگردى.
او نگاهى به موجهاى آب مىاندازد. تشنگى در او بيداد مىكند. ولى در جواب مىگويد:
- تا زمانى كه مولايم حسين عليه السلام از اين آب نياشاميده است، هرگز آب نخواهم خورد.
چگونه من از اين آب بنوشم در حالى كه مولايم و فرزندان او تشنه هستند؟ مىخواهم آب براى خيمهها ببرم.
- امكان ندارد. تو نمىتوانى آب را به خيمههاى حسين ببرى. ما مأمور هستيم تا نگذاريم يك قطره آب هم به دست حسين برسد. 2اينجاست كه نافع فرياد مىزند: «اللّٰه اكبر!».
اين عبّاس است كه مىآيد. نگاه كن كه چه مردانه مىآيد! شير بيشۀ ايمان، فرزند حيدر