115ابن حصين هَمْدانى نزد امام مىآيد و مىگويد: «مولاى من! اجازه دهيد بروم و با عمرسعد سخن بگويم. شايد بتوانم او را راضى كنم تا آب را آزاد كند».
امام با نظر او موافقت مىكند و او به سوى لشكر كوفه مىرود و به آنها مىگويد: «من مىخواهم با فرماندۀ شما سخن بگويم».
او را به خيمۀ عمرسعد مىبرند و او وارد خيمه مىشود، امّا سلام نمىكند. عمرسعد از اين رفتار او ناراحت مىشود و به او مىگويد: «چرا به من سلام نكردى، مگر مرا مسلمان نمىدانى؟».
ابن حصين در جواب مىگويد: «اگر تو خودت را مسلمان مىدانى چرا آب فرات را بر خاندان پيامبر بستهاى؟ آيا درست است كه حيوانات اين صحرا از آب فرات بنوشند، امّا فرزندان پيامبر لب تشنه باشند؟ در كدام مذهب است كه آب را بر كودكان ببندند؟».
عمرسعد سر خود را پايين مىاندازد و مىگويد: «مىدانم كه تشنه گذاردن خاندان پيامبر صلى الله عليه و آله ، حرام است. امّا چه كنم ابنزياد به من اين دستور را داده است. باور كن كه من در شرايط سختى قرار گرفتهام و خودم هم نمىدانم چه كنم؟ آيا بايد حكومت رى را رها كنم.
حكومتى كه در اشتياق آن مىسوزم. دلم اسير رى شده است. به خدا قسم نمىتوانم از آن چشم بپوشم». 1اينجاست كه ابنحصين باز مىگردد، در حالى كه مىداند سخن گفتن با عمرسعد كار بيهودهاى است. او چنان عاشق حكومت رى شده كه براى رسيدن به آن حاضر است به هر كارى دست بزند.
نيمههاى شب هشتم محرّم است. هوا كاملاً تاريك است. امّا بچّهها از شدت تشنگى خواب ندارند.