108حَبيب بن مظاهر را به درد مىآورد. 1آخر، اى نامردان، به چه مىخنديد؟ نماز مىخوانيد و در نماز بر پيامبر و خاندان او درود مىفرستيد، ولى براى جنگ با فرزندِ دختر او، شمشير به دست گرفتهايد؟
نگاه كردن و غصه خوردن، دردى را دوا نمىكند. بايد كارى كرد. ناگهان فكرى به ذهن حبيب مىرسد. او خودش از طايفۀ بنى اسَد است و گروهى از اين طايفه در نزديكى كربلا منزل دارند.
حبيب با آنها آشنا است و پيش از اين، گاهى با آنها رفت و آمد داشته است. در ديدارهاى قبلى، آنها به حبيب احترام زيادى مىگذاشتند و او را به عنوان شيخ و بزرگ قبيلۀ خود مىشناختند. اكنون او مىخواهد پيش آنها برود و از آنها بخواهد تا به يارى امام حسين عليه السلام بيايند.
حبيب به سوى خيمۀ امام حسين عليه السلام حركت مىكند و پيشنهاد خود را به امام مىگويد.
امام با او موافقت مىكند و او بعد از تاريك شدن هوا به سوى طايفۀ بنىاَسَد مىرود. 2افراد بنىاَسَد باخبر مىشوند كه حبيب بن مظاهر مهمان آنها شده است. همه به استقبال او مىآيند، اما تعجّب مىكنند كه چرا او در دل شب و تنها نزد آنها آمده است.
حبيب صبر مىكند تا همه جمع شوند و آنگاه سخن مىگويد: «من از صحراى كربلا مىآيم. براى شما بهترين ارمغانها را آوردهام. امام حسين عليه السلام به كربلا آمده و عمرسعد با هزاران سرباز، او را محاصره كرده است. من شما را به يارى فرزند پيامبر صلى الله عليه و آله دعوت مىكنم. 3نمىدانم سخنان اين پيرمرد با اين جوانان چه كرد كه خون غيرت را در رگهاى آنها به جوش آورد.
زنان، شوهران خود را به يارى امام حسين عليه السلام تشويق مىكنند. در قبيلۀ بنىاَسَد شور و غوغايى بر پا شده است.
جوانى به نام بِشر جلو مىآيد و مىگويد: «من اوّلين كسى هستم كه جان خود را فداى