107تا به بصره برود و دوستانش را خبر كند. تا او به بصره برسد، اين نامردان امام حسين عليه السلام را شهيد خواهند كرد.
آرى! ديگر خيلى دير است. راهها بسته شده و حلقۀ محاصره هر لحظه تنگتر مىشود. او مىداند كه اگر دوستانش هم از بصره حركت كنند، ديگر نمىتوانند خودشان را به امام برسانند. او تصميم خود را مىگيرد و مىماند.
نگاه كن! او به سجدۀ شكر رفته و خدا را شكر مىكند كه در ميان همۀ دوستانش، تنها او توفيق يافته كه پروانۀ امام حسين عليه السلام باشد. 1او از صحراى كربلا رو به بصره مىكند و با آنها سخن مىگويد: «دوستانم! عذر مرا بپذيريد و در انتظارم نمانيد. ديگر كار از كار گذشته است. اكنون امام، غريب و بىياور در ميان هزاران نامرد گرفتار شده است. من نمىتوانم غربت امام خود را ببينم. من مىمانم و جان خود را فداى او مىكنم».
همسفرم! راستش را بخواهيد پيش از اين با خود گفتم كه كاش او به بصره مىرفت و براى امام نيروى كمكى مىآورد، امّا حالا متوجه شدم كه تصميم او بهترين تصميم بوده است. زيرا عمرسعد دستور داده اگر او خواست به سوى بصره حركت كند، تيربارانش كنند.
در حال حاضر بهترين كار، ماندن در كربلا است. البته شيعيان بصره وقتى از آمدن فرستادۀ خود نا اميد شوند، مىفهمند كه حتماً حادثهاى پيش آمده است. بدين ترتيب، آنها لباس رزم مىپوشند و آماده حركت به سوى كربلا مىشوند. (گرچه آنها زمانى به كربلا خواهند رسيد كه ديگر امام حسين عليه السلام شهيد شده است ). 2
غروب دوشنبه، ششم محّرم است و يك لشكر چهار هزار نفرى ديگر به نيروهاى عمرسعد افزوده مىشود.
آمار سپاه او به بيست هزار نفر رسيده است. صداى قهقهه و شادى آنها دل