109امام حسين عليه السلام خواهم نمود». 1تمام مردان طايفه از پير و جوان ( كه تعدادشان نود نفر است )، شمشيرهايشان را برمىدارند و با خانوادۀ خود خداحافظى مىكنند.
نود مرد جنگجو!
اشك در چشم همسرانشان حلقه زده است. كاش ما هم مىتوانستيم بياييم و زينب عليها السلام را يارى كنيم.
در دل شب، ناگهان سوارى ديده مىشود كه به سوى بيابان مىتازد. خداى من او كيست؟ واى، او جاسوس عمرسعد است كه از كربلا تا اينجا همراه حبيب آمده و اكنون مىرود تا خبر آمدن طايفۀ بنىاَسَد را به عمرسعد بدهد و با تأسف او به موقع خود را به عمرسعد مىرساند.
عمرسعد به يكى از فرماندهان خود به نام ازْرَق دستور مىدهد تا همراه چهارصد نفر به سوى قبيلۀ بنىاسد حركت كند. 2حَبيب بىخبر از وجود يك جاسوس، خيلى خوشحال است كه نود سرباز به نيروهاى امام اضافه مىشود. وقتى بچههاى امام حسين عليه السلام اين نيروها را ببينند خيلى شاد مىشوند. او به شادى دل زينب عليها السلام نيز مىانديشد. ديگر راهى تا كربلا نمانده است.
ناگهان در اين تاريكى شب، راه بر آنها بسته مىشود. لشكر كوفه به جنگ بنىاسد مىآيد.
صداى برخورد شمشيرها به گوش مىرسد.
مقاومت ديگر فايدهاى ندارد. نيروهاى كمكى هم در راه است. بنىاسد مىدانند كه اگر مقاومت كنند، همۀ آنها بدون آنكه بتوانند براى امام حسين عليه السلام كارى انجام دهند، در همينجا كشته خواهند شد.
بنابراين، تصميم مىگيرند كه برگردند. آنها با چشمان گريان با حبيب خداحافظى مىكنند و به سوى منزل خود برمىگردند. 3آنها بايد همين امشب دست زن و بچۀ خود را بگيرند و به سوى بيابان بروند. چرا كه عمرسعد گروهى را به دنبال آنها خواهد فرستاد تا به جرم يارى امام حسين عليه السلام مجازات شوند.