102آماده شده است، ثبت مىكنند و به سوى كربلا اعزام مىشوند. در اين ميان گروهى هستند كه پس از ثبتنام و پيمودن مسافتى، مخفيانه به كوفه باز مىگردند.
اين خبر به گوش ابنزياد مىرسد. او بسيار خشمگين مىشود و يكى از فرماندهان خود را مأمور مىكند تا موضوع فرار نيروها را بررسى كند و به او اطّلاع دهد. 1هنگامى كه مأمور ابنزياد به سوى اردوگاه سپاه حركت مىكند، يك نفر را مىبيند كه از اردوگاه به سوى شهر مىآيد اما در اصل او اهل كوفه نيست. اين از همه جا بىخبر به كوفه آمده است تا طلب خود را از يكى از مردم كوفه بگيرد و وقتى مىفهمد مردم به اردوگاه رفتهاند، به ناچار براى گرفتن طلب خود به آنجا مىرود.
مأمور ابنزياد با خود فكر مىكند كه او مىتواند وسيلۀ خوبى براى ترساندن مردم باشد.
پس اين بخت برگشته را دستگير مىكند و نزد ابنزياد مىبرد.
او هر چه التماس مىكند كه من بىگناهم و از شام آمدهام، كسى به حرف او گوش نمىدهد. ابنزياد فرياد مىزند:
- چرا به كربلا نرفتى؟ چرا داشتى فرار مىكردى؟
- من هيچ نمىدانم. كربلا را نمىشناسم. من براى گرفتن طلب خود به اينجا آمدهام.
او هر چه قسم مىخورد، ابنزياد دلش به رحم نمىآيد و دستور مىدهد او را در ميدان اصلى شهر گردن بزنند تا مايۀ عبرت ديگران شود و ديگر كسى به فكر فرار نباشد.
همۀ كسانى كه نامشان در دفتر سپاه نوشته شده و اكنون در خانههاى خود هستند، با وحشت از جا برخاسته و به سرعت به اردوگاه برمىگردند. 2
ابنزياد لحظه به لحظه از فرماندهان خود، در مورد حضور نيروهاى مردمى در اردوگاه خبر مىگيرد.
هدف ابنزياد تشكيل يك لشكر سى هزار نفرى است و تا اين هدف فاصلۀ زيادى دارد.