101با همان سكّههايى كه از ابنزياد گرفتهاند، شمشير و نيزه مىخرند.
در اين هياهو، عدّهاى را مىبينم كه به فكر تهيۀ سلاح نيستند. با خودم مىگويم: عجب! مثل اينكه اينها انسانهاى خوبى هستند. خوب است نزديكتر بروم تا ببينم كه آنها با هم چه مىگويند:
- جنگ با حسين گناه بزرگى است. او فرزند رسول خداست.
- چه كسى گفته كه ما با حسين جنگ مىكنيم. ما هرگز با خود شمشير نمىبريم. ما فقط همراه اين لشكر مىرويم تا اسم ما هم در دفتر ابنزياد ثبت شود و سكّههاى طلا بگيريم.
- راست مىگويى. هزاران نفر به كربلا مىروند. اما ما گوشهاى مىايستيم و اصلاً دست به شمشير نمىبريم.
اينها نمىدانند كه همين سياهىِ لشكر بودن، چه عذابى دارد. مگر نه اين است كه وقتى بچههاى امام حسين عليه السلام ببينند كه بيابان كربلا پر از لشكر دشمن شده است، ترس و وحشت وجود آنها را فرا مىگيرد.
گمان مىكنم كه آنها در روز جنگ با امام حسين عليه السلام آرزو كنند كه اى كاش ما هم شمشيرى آورده بوديم تا در اين جنگ، كارى مىكرديم و جايزۀ بيشترى مىگرفتيم!
آن وقت است كه اين مردم به جاى شمشير و سلاح، سنگهاى بيابان را به سوى امام حسين عليه السلام پرتاب خواهند كرد. آرى! اين مردم خبر ندارند كه روز جنگ، حتى بر سر سنگهاى بيابان دعوا خواهد شد. زيرا سنگ بيابان در چشم آنها سكۀ طلا خواهد بود.
ابنزياد دستور داد در منطقۀ «نُخَيْله»، اردوگاهى بزنند تا نيروهاى مردمى در آنجا سازماندهى شوند و سپس به سوى كربلا حركت كنند.
برنامۀ او اين است كه دستههاى هزار نفرى، هر كدام به فرماندهى يك نفر به سوى كربلا حركت كنند.
مردم گروه گروه به سوى نُخَيْله مىروند و نام خود را در دفتر مخصوصى كه براى اين كار