208وسلم - و كسى نيافتند كه آن را مىشناخته باشد و عروه به ايشان گفت واللّٰه كه اين قدم آن سرور نيست و قدم عُمر است.
در روايتى آنكه عمر بن عبدالعزيز، ابن وردان بنّا را امر كرد كه در آيد و او براى نزديك كس طلب نمود و عمر ساق خود را برهنه ساخت كه به مدد اندرون رود و قاسم بن محمد و سالم بن عبداللّٰه - رضىاللّٰه عنهما - نيز ساقهاى خود را برهنه ساختند كه همراه درآيند عمر پرسيد كه چه مىشود شما را. گفتند كه مىخواهيم به همراهى تو اندرون رويم.
عمر گفت كه به كثرتِ خود نمىخواهيم كه آن حضرت را ايذا نماييم. پس مزاحم را گفت كه اندرون رود و خود با ايشان اندرون نرفت و در روايتى آنكه عمر بن عبدالعزيز
ابنوردان را فرمود كه اساس خانه را نظر و ملاحظه كند و چون او اندرون رفت كه [72 - آ] ملاحظه نمايد ناگاه دست خود را برداشته مضطربوار بركناره شد. پس عمر بن عبدالعزيز از روى فزع برخاست چون عبداللّٰه بن عبيداللّٰه را 1 ديد گفت مترس كه اين دو، قدم جدّ تو عمر بن الخطاب است كه از تنگى خانه در زير ديوار مانده. پس در اساس خانه براى قدمهاى مباركيش موضعى راست كردند.
مروى شده است كه در حدود سال پانصد و هفتاد تقريباً و تخميناً، اهل مدينه آواز افتادن ديوار از آن منبع انوار شنيدند و آن را به خليفۀ وقت يعنى مستضى باللّٰه ظناً و قياساً عرض كردند و او با فقها و علما مشورت نمود و ايشان افتاء 2 نمودهاند كه يك مردى صالحى فاضلى 3 از قائمان به خدمت مسجد شريف اندرون شود. پس بدر نام شخصى را از جوانان بنىالعباس كه به صيام نهار و قيام ليل موصوف و از روى اخلاص كمر به خدمتكارى بسته بود به اين كار اختيار نمودند و او آويزان شده اندرون رفت و ديد كه حايط غربى خانه اندرون افتاده پس از خاك مسجد خشت ساخت و آن ديوار را كماكان اعاده نموده و در آنجا طغارۀ چوبينى يافت كه افتادگى ديوار به آن رسيده و او را شكسته و آن طغاره را به پارهاى از خاك ديوار افتاده به همراهى خود به بغداد برد و آن روز دخول او روز