150ميان ما بيرون بريد و بيعت كنيد به وى از براى محاربۀ ما، واللّٰه كه در ميان عرب هيچ قبيله را مكروه نمىداريم كه ميان ما و ايشان آتش حرب افروخته شود چنان كه شما را و جنگ شما ابغض امور است نزد ما. چون سخن قريش را مُشركان قوم 1 ما شنيدند پيش رفتند و سوگند خوردند كه از اين چيزها كه شما [48 - آ] مىگوييد هيچ چيز واقع نيست و ما نمىدانيم و راست گفتند كه نمىدانستند و انصار اخيار - رضىاللّٰه عنهم - با رسول - صلىاللّٰه عليه وآله وسلم - گفتند يا رسول اللّٰه با ما به در نمىروى. آن حضرت - صلىاللّٰه عليه وآله وسلم - فرمود كه مأمور نشدهام به خروج. و اصحاب خود را اذن داد كه به مدينه هجرت نمايند و خود به انتظار اذن خروج اقامت نمود و جماعتى از ميان دو عقبه به مدينه توجه نمودند يكى از آنها ابن ام مكتوم 2 است و گفتهاند اول كسى كه به مدينه مهاجرت كرد ابو سلمۀ مخزومى 3 بود شوهر امسلمه - رضىاللّٰه عنهما - و بعد از عقبه متوالى شد خروج اصحاب به سوى مدينۀ پرسكينه و از اين جمله است عمر و برادر او زيد و طلحه و صهيب و حمزه و زيد بن حارثه و عبدالرحمان بن عوف و زبير و عثمان بن عفان و گفتهاند غير على - عليهالسلام - و ابوبكر به آن حضرت - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - كسى نماند.
چون قريش اين حالت را مشاهده كردند از بيرون شدن آن حضرت - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - در حذر شدند و در دارالندوه اجتماع نمودند و شيطان لعين به صورت پيرى نجدى به ميان ايشان آمد و قول ابوجهل را تصويب نمود و قصه آن بود كه در آن مجمع ميان قوم اختلاف شد در آنكه در حق رسول - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - چه كار كنند.
ابوالبخترى گفت كه راى من آن است كه او را در خانهاى حبس كنيد غير يك سوراخى كه از آنجا به او آب و نان مىداده باشيد هيچ منفذى در آنجا نگذاريد و او در آنجا باشد تا آن زمان كه او بميرد. شيطان گفت چه بد رأيى است اين راى، فردا قوم او خواهند آمد و به جنگ او را از دست شما خلاص خواهند كرد. پس هشام بن عمرو گفت راى من آن است كه او را بر شترى سوار سازيد و از شهر خود به در كنيد ضررى به شما نخواهد كرد آنچه او