151مىكند. باز شيطان گفت چه بد رأيى است اين راى، خواهد رفت [48 - ب] و قوم ديگر را افساد كرده به سر شما خواهد آورد و با 1 شما مقاتله خواهد 2 كرد. پس ابوجهل گفت راى من آن است كه از هر بطنى يك جوان خردسال را بگيريد و شمشيرى به دست او دهيد و جوانان جمع شده همه به يك بار حمله نموده به يك ضربه او را هلاك سازند كه خون او در قبايل متفرّق مىشود و بنىهاشم به حرب جميع قريش قادر نيستند، پس اگر خون بها مىطلبند خون بها بدهيم. شيطان گفت راست مىگويد اين جوان، پس به اين راى اتفاق نموده مُتفرّق شدند.
جبرئيل - عليهالسلام - نزد رسول - صلى اللّٰه عليهما و آله و سلم - آمد و خبر به ايشان رسانيد و به هجرت امر فرمود پس آن حضرت - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - على را - عليهالسلام 3 - در جامۀ خواب خود خوابانيده به همراهى ابوبكر به عزيمت هجرت به سوى غار ثور بيرون رفت. اين قصّه به اين خصوص از تفسير قاضى منقول شد. و چون على - عليهالسلام - را در جامۀ خواب خود امر كرد كه خواب كند خود به نزد ابوبكر آمد و گفت كه به خروج امر شد و حال آنكه ابوبكر نفسش را براى رفاقت و صحبت شريف آن حضرت - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - آماده ساخته بود و دو راحله مهيّا ساخته، چون حضرت رسالت - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - از هجرت خبر داد از آن حضرت التماس مصاحبت نموده يكى از دو راحله را به ايشان عرض نمود و ايشان فرمودند كه راحله را به بهايش قبول كردم. پس آن حضرت - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - راحلۀ قصوى 4 را و در روايتى راحلۀ جدعا 5 را اختيار فرمودند و گفتهاند كه قيمت راحله هشتصد 6 درهم بود و ابوبكر به سوى عبداللّٰه بن اريقط، كه از بنى كنانه بود و راه را خوب مىدانست رفت و او را براى راهبرى اجاره نمود، ميعاد فرمود كه بعد ازسه روز به غار ثور بيايد. بعد از آن رسول - صلىاللّٰه [49 -