152آ] عليه وآله وسلم - به جانب منزل خود رجوع فرمودند، ديد كه على - عليهالسلام - آمده و قريش دَرْ دَرِ خانه جمع شدهاند و ابوجهل به آن پنج تن كه براى قتل آن حضرت مُقرّر شده بودند مىگويد كه تا همه جمع نشوند نكشيد. رسول - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - مشتى خاك بر روى شوم ايشان پاشيد كه چشمهاى ايشان را پوشيد بعد از آن به منزل ابوبكر آمد. پس هر دو از آنجا به غار ثور آمدند و مردى بعيد از مشركان به نزديك ايشان آمد و گفت كه انتظار چه مىبريد؟ گفتند مىخواهيم كه صبح شود تا محمد را بكشيم.
گفت: خداى شما را قبيح و بد گرداند كه نديديد كه خاك بر شما پاشيد و از ميان شما بيرون رفت. ابوجهل گفت اين كه به بُرد خود درهم پيچيده، افتاده است و سخن مىگويد نه اوست. چون صباح شد على - كرم اللّٰه وجهه و عليهالسلام - از فراش مبارك برخاست.
چون ابوجهل ديد گفت: راست گفته بوده است آن مخبر، پس قريش جمعيت نمودند و راهها را گرفتند و وعده كردند كه هر كه آن حضرت را بياورد مال دهند و چشم ايشان خيره شد، ندانستند كه چه كنند به در غار گذشتند و ديدند كه عنكبوت بر در او خانه كرده، بعد از سه روز آن شخص به هر دو راحله به ميعاد آمد و اين واقعه بعد از عقبه به دو ماه و ده روز و چيزى بود و خروج آن حضرت - صلى اللّٰه عليه و آله و سلم - در روز دوشنبه غرۀ ربيعالاول بود و در قولى پنجشنبه بود و عامر بن فهيره به هر دوى ايشان خدمت مىكرد در راه و به پس ابوبكر سوار مىشد. پس راه پايان مكه را گرفتند تا كه به راه ساحل بحر از پايان عُسفان توجه نمود در قُدَيد به خيام امّ معبد خزاعيّه نزول 1 فرمودند و روز شنبه در قديد قصّۀ سراقه روى نمود و قريش چندين روز هيچ نمىدانستند كه ايشان به كدام جانب [49 - ب] توجّه نمودهاند، روزى آوازى شنيدند از كوه ابوقبيس كه اين بيت را انشاد مىكرد:
فَاِن يَسْلم السعد أن يصبح محمد
من الأمن لايخشى خلاف المخالف
يعنى اگر سعد بن معاذ و سعد بن عباده مسلمان شوند محمد - صلىاللّٰه عليه وآله وسلم - چنان خواهد شد كه از خلاف هيچ مخالفى نترسد.