83بارى باقر كاشى را دادند دست عربها، نه اين قدر زدند كه بتوان نوشت، قريب به مردن كه شد، گفت اسباب من زياد است، از طلب حاجىهاى مازندرانى، آدم امير آمد كه شما بفرستيد مازندرانىها اين اسباب را بياورند و حراج كنند تا در ميان عرب طلب كار، با مازندرانى قسمت بشود اگر درست درآمد با طلب هر دو بسيار خوب قسمت بشود بين حملهدار و رعيت ايران. ديدم جواب ندارد، اسبابها را بنا كردند به حراج كردن، ده بيست تومان طلب حاجىها شد و ده بيست تومان طلب عربها، شترها هم به حراج رفت لخت ولات ولوت باقر كاشى شد.
حراج شترها
حمله دارها بنا كردهاند از ترس چوب، شترها را حراج كردن، يكى چهار ريال فرانسه كه شش هزار است. شش ريال الا ده ريال، شترهاى خوب كه زير كجاوه است در حراج مىفروشند و عربها يا عوض طلب كه از حمله دارها دارند حساب مىكنند، يا پول مىدهند، زياد شتر آنجا فروخته شد.
يك شنبه اتراق بود، بنده رفتم چادر عربهاى عنيزه، كه در پهلوى بركه آنهايى كه صاحب دولت بودند چهار پنج گوسفند بيشتر نداشتند، تمام اين پنجاه شصت خانه نزديك به بركه سه بز داشت كه شير مىداد، جام كوچك دوغ خريدم، نه آنقدر بى پا و گرسنه بود كه بتوان شرح داد، تمام خوراكشان خارمغيلان و ملخ بود.
چهارشنبه، سر آفتاب راه افتاديم رسيديم [بعد] از 3 ساعت راه، به دو بركه كه شصت هفتاد ذرع عرض و طول دارد، لكن عرب آب را برده بودند. سه فرسخ ديگر كه آمديم، يك بركه به قدر پنجاه ذرع در پنجاه ذرع و ده ذرع گودى داشت ولى آب نداشت.
همين كه آمديم از عقبه بالا، گفتند اين ماهور، حومه نجف است، كه مالش مىآيد علف مىخورد، رو به قبله ماهور مال عنيزه است. هر بركه يك چاه از سنگ بريده، به قدر پنجاه شصت ذرع خالى و بى آب، بركه هم به قدر پنج ذرع، باقى پر خاك، ميانش چاهى بود كه آب داشت آنجا منزل كرديم.
پنج شنبه، نيم ساعت به طلوع آفتاب مانده راه افتاديم، تا ظهر همه جا مثل زمين