82مىانداختم صداى سنگ كه بالا مىآمد [به صورت] تخمينى پنجاه ذرع مىشد. آن را «بركه شراف» مىگفتند و آثار آبادى يك قلعه چهار برجى از خشت، ميان آبادى اش بود، قريب به يكصد خانه مىشد، از آنجا رد شديم.
بركه شراف
پنج ساعت ديگر كه آمديم، يك بركه بسيار بزرگ ديگر صد ذرع در صد ذرع مىشد، اسمش بركه شراف 1 است و حضرت امام حسن عليه السلام درست كرده است. پنج ذرع آن آب نداشت و يكصد خانه وار، ايل عنيزه نزديك بركه دويست قدم بالاتر نشسته بودند و حاج هم سمت بركه افتاد.
گوسفند و بره زياد آوردند بره هايى كه يكىاش [را] دو ريال مىدادند، در آنجا دانهاى سى شاهى مىدادند. يك روز در آنجا اتراق كرديم كه حساب ايل عنيزه را با حمله دارها تمام كنند.
گوش بُرى
امروز [روز] اول [است و] تا فردا حمله دار است كه پولها را خورده باقى آورده، حساب مىكنند، به قدر يكصد و پنجاه تومان پيش فلان حمله دار باقى است، اول به زبان خوش مىگويند بدهيد. كجا پول هست؟ تمام رفتن و آمدن به قرض داده شد، سوغات براى زن و بچه گرفته، كنيز و غلام زياد خريده، پول كجا،اسباب كجا؟ بعد راه مىدهند امير حمله دارها را، به عربها، مىگويد برويد طلب تان را بگيريد، تا وقت ظهرى در چادرهاى حاج بناى قسم و گوش برى بود، يكى مىگويد باغ در كربلا داريم هزار تومان، يكى مىگويد خانه نجف و كربلا دارم به پانصد تومان گرو مىگذارم به صد تومان، اگر حاجى خون طمعى پيدا كردند، پول مىگيرند و [و بعد مىگويند] خورده شد، نجف كه رسيد ديده نخواهد شد.