81خانم شاهكى و چند نفرى كه با او هم منزل بود، زن مرحوم فريدون ميزراى فرمان فرماى قديم و زن حاجى ملا على، كه مىخواهيم از راه سلطانى برويم، شما هم آنچه را قرار بدهند قبول داريد يا نه؟ پيغام كرده بودند آنچه شما بكنيد ماها قبول داريم، كل حاج و ما شما را به بزرگترى قبول داريم، امير يك ساعت از شب رفته آمد با عبدالرحمان وزيرش و حاجى حسينى كه پول داد به حاجىها و به حمله دارها قرض مىدهد، مرد خوبى است و به كار مردم زياد مىآيد، تا چهار ساعت نشستيم حرف زديم. كار به اينجا ختم شد كه ما را روز شانزدهم ببرد كنار درياى نجف، چهار صد تومان هم پول قهوه.
قرار شد شب اربعين را دم دروازه كربلا پياده [مان] بكند، بنده قبول كردم، گفتم فردا از جاده [اى كه] چاه سلمان مىگويند بايد نرفت [بلكه] از جاده سلطانى [بايد رفت].
گفت سر دو راه، من بيدق را نگاه مىدارم، هر كدام ميل شماست بگوييد مىرويم، من گفتم در هر صورت از جاده سلطانى بايد رفت.
دوشنبه دوازدهم سر آفتاب راه افتاديم مثل زمينهاى ديروز، پر سنگ و كم علف و كم بوته و كف زمين سنگ. رسيديم به سر دو راه، ديدم محمد با بيدق ايستاده است كه اين راه مىرود به چاه سلمان و اين راه مىرود به راه سلطانى.
تمام حاج التماس مىكند كه از راه سلطانى برويم، من گفتم بيدق را از راه سلطانى بكشيد. بيدق راه افتاد، حاجىها بنا كردند به دعا كردن، هر كجا زمين گود بود، بوته و علف زياد بود و هر كجا بلندى بود پر سنگ و كم علف و بوته.
چهار ساعت به غروب مانده، هفت فرسخ راه آمديم رسيديم به يك بركه، يك ذرع آب داشت. يك فرسخ ديگر كه آمديم رسيديم به يك بركه مربع كه يك صد ذرع طول و هشتاد ذرع عرض داشت، از سنگ و آهك بسيار مستحكم ساخته بودند، پنچ شش ذرع خالى بود سه ذرع آب شيرين داشت. سه بركۀ كوچكتر هم پهلوى آن بركه بود لكن آنها آب نداشتند، در پهلوى بركه منزل كرديم هواى بسيار خوب داشت.
شنبه يك ساعت به آفتاب مانده راه افتاديم، زمينش مثل زمينهاى ديروز بود.
ظهرى رسيديم به يك بركه بسيار بزرگ كه از همه بركهها بزرگتر بود، بى آب، دو تا هم كوچك پهلوش، اين بركهها تمام هر كدام يك چاه بسيار بزرگ كنده از سنگ، [سنگ] كه