73كه پر كرده بود انداختم از وسط نشان زد، تير ديگر پر كردم انداختم باز زد و تير ديگر انداختم از كله نشان زد كه استخوان را از بالا خُرد 1 نمود همه تيرها. آدم طلال به زبان عربى مىگويد زد، و گفت استخوان را بيار آوردم، تالار استخوان را آورد، گرفت، بسيار تعريف كرد و تعجب نمود.
بعد تفنگها را و طپانچهها [را] تمام تماشا نمود و خداحافظى كرد رفت،نزديك غروب يكساعت كهاز شب رفته بود، ديدم آدم محمد امير آمد كه تفنگ را از من خواسته است، كهشما بافلانه كسزياد آشناييد ازاو بخريد، محمد گفته بود او تفنگ فروش نيست.
نمىتوان اسم فروش به او برد، گفته بود هر طريق است بايد اين تفنگ را براى من بخرى، او گفته بود آن روزى كه نشانه انداختم تفنگ را به من بخشش كرد و براى بنده فرستاد، من پس فرستادم كه تا كنار دريا پيش شما باشد، گفته بود الان 2 بفرست تفنگ را بياورند، اگر امشب تفنگ به من نرسد آرام نخواهم گرفت، يك ساعت از شب رفته ديدم كاكاى امير آمد دعا رساند و گفت: تفنگ را بدهيد. من تفنگ را دادم برد، طلال صاحب شد.
تالار جوان است قريب به بيست سال بايد داشته باشد، لكن قدرى چشمش چپ است و ريشش را مُوچه پى 3 مىزند.
دوم ماه صفر پسر «عبيد» كه اول، بزرگ جبل آنها بودهاند، با چند نفر از قوم و خويشها و چند نفر عرب آمدند، شيرينى و قهوه خوردند [سپس] رفته بعد از او يك پسر عموى ديگر، با قوم و خويش هايش با چند نفر عرب آمدند چاى و شيرينى و قهوه خوردند رفتند، يك فقره ديگر از بزرگان جبل آمدند.
بازديد امير
شنبه سوم، چهار ساعت به غروب مانده رفتم به خانه محمد كه بازديد بكنم و هم برويم بازديد اميربزرگ [آقاى] طلال، اتاق بلند به قدر ده ذرع طول و چهار ذرع عرض، قد پاش