52دنيا گداتر از آنها نيست.
از آنجا راه افتاديم طرف «وادى فاطمه»، شش ساعت به غروب مانده. همهجا كوهِ تك تك و درخت، ليكن جاده صاف است. يك فرسخ كه آمديم كلبۀ كوچكى بود و دو سه تا ايوان داشت، گفتند پيش از بعثت، حضرت پيغمبر صلى الله عليه و آله اينجا احرام مىبستند 1، حاجىها مىرفتند، دو فرسخ است از آن مكان تا به شهر مكه و حدّ حرم نيم فرسخ از آنجا بيشتر است به مكّه، و اين كوهها مثل كوههاى نى دره، دامنۀ دوشان تپه است، جزئى سنگ اين كوهها بيشتر است.
وادى فاطمه
يك ساعت به غروب مانده رسيديم به «وادى فاطمه»، چشمهاى دارد، به قدر سه چهار سنگ آب بيرون مىآيد، سبزى و خيار و هندوانه بسيار دارد و از آنجا به «مكه» مىبرند، مثل «طهران» و «شاهزاده عبدالعظيم». نخل هم زياد دارد، مركّبات دارد.
يكشنبه 28 ذوالحجه، دو ساعت از روز رفته، كوچيديم. دو طرف كوه ميانۀ راه، علف زياد از حدّ، درختهاى خارمغيلان [دارد]؛ بعضى جاها زياد و بعضى جاها كمتر.
چهار فرسخ كه آمديم، يك تكّه ديوار از سنگ و گچ از قديم ساخته بودند و يك چاه هم پهلوى آن، ليكن پر و خراب است، مىگفتند سقاخانه، يك تك ديوار هم آن طرف بقدر يك ذرع و نيم از قديم باقى بود، چاه پُرى هم پهلوى او.
جادّه سلطانى
از شهر مكه كه بيرون آمديم، همه جا جادۀ سلطانى [بود]. يك فرسخ كه آمديم، منزل كرديم، يك طرف حاجّ شامى افتاده، يك طرف حاج جبلى، از آنها كشيك نظامى، از ما كشيك عربى، هاى و هوى. از سه چهار چادر اسباب بردند، گفتند از «شامىها» هم دو سه چادر بردند و حال اين كه بند چادر به بند چادر بسته بودند.
دو شنبه 28 ذوالحجّه، صبح از منزل راه افتادم، همه جا علف، چنان كه حساب ندارد! و علف و بوتۀ شور، چنان بود كه يك بار در يك ساعت مىشد بچينى. كوههاى