53زياد، سنگ ريختۀ درشت و گندم و جو مكّه از آنجا مىرود و چندان هندوانه در پهلوى جاده ريخته بودند مىفروختند كه حساب نداشت!
چاه متبرّك
دو فرسخ كه آمديم دو پسر عمو از ايل 1 حربى با هم نزاع داشتند، هر كدام به قدر سى و چهل نفر زلول سوار 2 داشتند، ما كه نزديك شديم بناى جنگ شد، از هر طرف پنج شش تير و تفنگ به هم زدند و بناى شمشير زنى شد، چهار پنج نفر هم زخمى شد.
حمله دارهاى حاج با چند نفر از آدمهاى امير رفتند، حضرات را نصيحت كردند [كه] ميان حاج خوب نيست جنگ كردن، حاج كه گذشت خود دانيد، نزاع را موقوف كردند تا بعد چه كنند؟
دو فرسخ ديگر كه آمديم، باز همۀ صحرا هندوانۀ بسيار بود، چون دو فرسخ همهجا [راه] به دريا بود، هندوانه و ذرّت ديم داشت، چنان شبنم داشت هوا، كه خيال مىكردى روى لحاف آب ريختهاند! همۀ صحرا، هر دو هزار قدم فاصله، چهار پنج چادر براى حفظ چيدن هندوانه بود، رسيديم به آن چاهى كه پيغمبر صلى الله عليه و آله عبور مىكردند و كسانى كه همراه بودند زياد تشنه بودند، آب دهن مبارك را در آن چاه انداختند، آب جوشيده و به قدر هشت هزار نفر از آن سه چاه سيراب شدند، حاجّ شامى شب آمده بود، پهلوى آن چاهها منزل كرده بود. حاجّ جبلى هم قريب ظهر رسيدند، مشكها را پر آب كردند، چادر مخصوص زديم.
چهار ساعت به غروب مانده به راه افتاديم و [حاجّ] شامى هم راه افتاد، بعد [حاج] جبلى راه افتاد. صحراى صافى، علفش كم رسيده بود، شامىها سوارهايى كه داشتند يا بوهايشان 3 بسيار لاغر، علف با دست مىچيدند، تركشان مىبستند، تختهايشان نقاشى و آيينه، و كجاوهها زرّين و به قطار آرام مىرفتند.