44بقدر يك فرسخ سرازيرى كه آمديم، يك فرسخ ميان رود خانۀ خشكى آمديم.
هركجا شِن رودخانه را پس مىكردند بقدر نيم ذرع، آبِ صافِ خوشگوارِ سرد بيرون مىآمد، شن سفيد و بسيار نرم دارد. و به قدرِ يك فرسخ كه آمديم آب ميان رودخانه پيدا شد، بعضى جاها خُرد خُرد، 1 آب ايستاده بود، در آن جا بَيْدَق 2 كوبيده شد. مردم مشكها را از آب پر نمودند. چادر كوچك براى امير زدند و سنّىهايى كه همراه بودند، آنها هم مُحرم شدند، سنّى و شيعه همه يك رنگ شدند. يك ساعت سرِ آن آب معطّل شديم، بعد راه افتاديم.
از ميان همان رودخانۀ خشك به قدرِ دو فرسخ كه آمديم، همهجا سرازيرى بود و اطراف كوههاى زياد و سخت، تا سه ساعت به غروب مانده، آمديم به منزل. ولى درختى هست به قدر خرزهره كه گُل مىدهد، مىگويندش «درخت شير مريم»، گل خوبى دارد، تركيب گل مثل خوشۀ انگور ياقوتى به هم بسته، و برگهايش از برگ درخت ترنج بزرگتر، همين كه مىشكنى شير زياد از آن مىآيد، مردم با پنبه مىآلايند [سپس] خشك كرده مىآورند [و] مىگويند: زنى كه نمىزايد، از اين كه خورد آبستن مىشود. رنگِ گلش بنفش و ميانش سفيد و زرد، بارش 3 قرمز به تركيب آلبالو [است].
چشمۀ امام حسن عليه السلام
ششم ذوالحجه يك ساعت به طلوع آفتاب مانده راه افتاديم، همهجا ميان همان رودخانۀ خشك، سرازيرى مىآئيم، كوههايش تركيب كوههاى سياه بيشۀ مازندران، درخت خرزهره، ليكن از اين خرزهرهها درختش كوچكتر، گلش هم سفيد، ميانش زرد و گلهاى ريزه دارد.
چهار فرسخ كه آمديم، رسيديم به چشمهاى كه [به آن] مىگفتند: «چشمۀ