113شده بود، گفت: اى بنده خدا همه گوسفندانم براى تو، اگر يك بار ديگر نام دوست مرا بر زبان آرى. جبرئيل باز بگفت. در اين هنگام ابراهيم(ع) گفت: بيا و همه گوسفندانم را برگير و برو.
جبرئيل گفت: اى ابراهيم! مرا حاجت به گوسفندان تو نيست، من جبرئيلم و حقا كه جاى آن داشت كه خدا تو را دوست خود گرداند؛ چرا كه در وفادارى، كاملى و در مرتبه دوستى، صادق. 1
ارزشها و ضد ارزشها در نهج البلاغه
سحرخيزى
هر گنج سعادت كه خدا داد به حافظ
از يمن دعاى شب و ورد سحرى بود
آنگاه كه خورشيد، چهره در نقاب شب فرو مىكشد و ستارهها يكى پس از ديگرى، چشمك زنان، حجاب از چهره برمىدارند و دشت و صحرا را سكوتى مرموز فرا مىگيرد و آدميان خسته از حرص و تكاپوى روزانه، در خوابى خوش و سنگين فرومىروند، چشمهايى عاشق كه خوف خداوند از بارش سرشك آن پيداست، در نيمههاى شب رحمت و رضاى پروردگارش را مىجويد تا راهى به كوى دوست بيابد و جامى از كوثر ديدار بنوشد. حضرت على(ع) وصف اين عاشقان بىقرار را چنين بيان مىدارد: