112
چه گرميم! چه گرميم! از اين عشق چو خورشيد
در حكايات است كه خداى تعالى به حضرت ابراهيم(ع) اموال بسيار داده بود. فرشتگان گفتند: دوستى و عشق ابراهيم(ع) به خداوند، به جهت مال و نعمتى است كه پروردگار به او عطا فرموده است. خداوند براى آنكه به فرشتگان بنمايد حقيقت غير اين است، به جبرئيل دستور داد: برو در جايى كه ابراهيم بشنود، مرا ياد كن! جبرئيل برفت و وقتى كه ابراهيم(ع) نزد گوسفندان خود بود، بر بالاى تپهاى ايستاد و به آوازى خوش گفت:
« سبوح قدوس رب الملائكة و الروح ».
1
چون ابراهيم(ع) اين آواز را شنيد، غرق در شور و شعف گرديد. نگاه كرد، شخصى را بر فراز تپهاى ديد. گفت: اى بنده خدا! نام محبوبم را يك بار ديگر بگو، ثلث گوسفندانم از آن تو. جبرئيل باز نام حق را بگفت. ابراهيم(ع) گفت: يك بار ديگر بگو و نصف گوسفندانم از آن تو. جبرئيل باز نام خدا را بر زبان جارى كرد.
حضرت ابراهيم(ع) كه در آن وقت از كثرت شور و عشق بىقرار