61ارْقَم كه جوانى نورس بود گفت: به خدا من خوارى و ذلتى مانند امروز نديده بودم، كار ما به جايى رسيده كه اينان در سرزمين ما و در شهر ما بر ما برترى مىجويند. به خدا مثل ما و اين گليمپوشان قريش همان مثلى است كه مىگويد: سگت را فربه كن تا تو را بخورد! به خدا قسم اگر به مدينه بازگرديم افراد عزير افراد ذليل را خارج خواهند كرد.
زيد بن ارقم برخاست و اين مطلب را به اطلاع رسول خدا(ص) رساند، سپس اين خبر در لشكر شايع شد. عمر گفت اى رسول خدا به محمد بن مسلمه بگو تا عبدالله را بكشد. حضرت فرمود: «نه، آنگاه مردم مىگويند محمد اصحاب خود را مىكشد!».
ابن اسحاق 305/3 و واقدى 421/2 گويند: چون عبدالله پسر عبدالله بن ابى از گفتار عمر در مورد كشتن پدرش با خبر شد نزد رسول خدا آمد و گفت: يا رسول الله اگر مىخواهيد پدرم را بكشيد به خودم امر بفرماييد. به خدا سوگند پيش از آنكه از اينجا برخيزيد سرش را براى شما مىآورم. مىترسم اگر به كس ديگرى فرمان دهيد كه پدرم را بكشد من ناراحت شوم و تحمل ديدن قاتل پدرم را نداشته باشم و او را بكشم و داخل آتش شوم. البته عفو شما برتر و منت شما بزرگتر است. حضرت فرمود: «اى عبدالله نه اراده كشتن او را كردهام و نه به اين كار فرمان دادهام، تا هر وقت كه ميان ما باشد با وى خوشرفتارى خواهم كرد».
حركت سپاه و رسوايى منافقان
رسول خدا(ص) براى آنكه آتش اين فتنه را خاموش كند و فكر آن ماجرا را از ذهن مردم بزدايد، دستور حركت ناگهانى و بىموقع سپاه را