83غمگين شدند. روز بعد ابوجهل نزد عموى خود وليد رفت و گفت عمو ما را سرشكسته و رسوا ساختى. وليد پرسيد اى برادرزاده براى چه؟ گفت دين محمد را پذيرفتهاى. وليد گفت من به دين محمد نگرويدهام. من بر دين قوم خود و پدرانم باقى هستم ولى سخن محكمى شنيدم كه بدنها را به لرزه درمىآورد. ابوجهل گفت شعر بود؟ وليد گفت شعر نبود. پرسيد خطابه بود؟ گفت نه، خطابه سخن پيوسته است ولى اين سخن جداجدا بود و هيچ قسمت آن شبيه ديگرى نبود، زيبايى خاصى داشت. ابوجهل گفت پس همان خطابه است. وليد گفت نه خطابه نيست. ابوجهل گفت پس چيست؟ گفت بگذار درباره آن فكر كنم. فرداى آن روز سران قريش وليد را ملاقات كردند و پرسيدند نظرت درباره سخنان محمد چيست؟ گفت بگوييد سحر است، زيرا دلهاى مردم را به خود جذب كرده است. به دنبال آن سوره كوبنده مدّثّر در مذمت و تخريب شخصيت او نازل شد. آيات هجده تا بيست و پنج آن چنين است:
>إِنَّهُ فَكَّرَ وَ قَدَّرَ * فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ نَظَرَ * ثُمَّ عَبَسَ وَ بَسَرَ * ثُمَّ أَدْبَرَ وَ اسْتَكْبَرَ * فَقٰالَ إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ سِحْرٌ يُؤْثَرُ * إِنْ هٰذٰا إِلاّٰ قَوْلُ الْبَشَرِ< .
او انديشيد و سنجيد، مرگ بر او باد چگونه سنجيد؟ دگر بار مرگ بر او باد چگونه سنجيد؟ سپس نگريست، آنگاه روى در هم كشيد و ترشرويى كرد، سپس پشت كرد و تكبر ورزيد و گفت اين جز جادويى كه آموخته مىشود نيست، اين جز گفتار بشر نيست.