44 ابتداى تابش نور خورشيد صبحگاهى، در يكى از ايوانها نشسته بودم و حديث نفس مىكردم كه خطيب (شيخ محسن ابوالحُبّ) به طرف من آمد. او مشهورترين و بارزترين خطيب زمان خود در كربلا بود. بعد از سلام و تحيت مرا به خانهاش، براى استراحت و خوردن صبحانه دعوت كرد. من نيز دعوت او را پذيرفتم. تابستان بود. در باغ خانهاش نشستيم و بعد از كمى استراحت به او گفتم: كتابخانهات را به من نشان بده. مرا تا كتابخانهاش همراهى كرد. كتابخانهاى داشت كه از نظر كمّى و كيفى، آباد بود. در كتابها جستجو كردم كه ناگهان گمشدۀ خود را يافتم. كتاب «ربيع الأبرار» زمخشرى. وقتى آن را در دست گرفتم و مطمئن شدم خود آن كتاب است، اشك امانم نداد، شروع به گريستن كردم، دوستم با تعجّب و پرسش به سويم آمد! قصّۀ كتاب و خواب را برايش گفتم و اين كه چگونه امام مرا به فرزندش حواله داد و مرا به سوى شما رهبرى كرد و به كتابخانهات و به كتاب.... !
وقتى شيخ محسن ابوالحبّ حكايت را شنيد، چشمانش پر از اشك شد و به من گفت:
«اى شيخ جليل! اين كتاب خطّى از نوادر است، (قاسم محمّد رجب)، كه صاحب بزرگترين كتابخانه (المثنّى) در بغداد است، به من مبلغ هزار دينار - كه در آن دوران، مبلغ زيادى بود و مىشد خانهاى شكوهمند در پيشرفتهترين شهرها و بهترين مناطق خريدارى كرد - براى خريد و چاپ آن پرداخت مىكرد؛ امّا من آن را نپذيرفتم!»
سپس شيخ خطيب، قلمش را از جيبش درآورد و كتاب را به علاّمۀ امينى اهدا كرد و نوشت: