41دست مىيافت. گفته شد اين كتاب را شخصى در منطقۀ اعظميۀ بغداد دارد كه دشمنى خاصّى هم با شيعه دارد و امكان ندارد با هيچيك از شيعيان همكارى كند. علاّمۀ امينى، به درگاه امام على(ع) متوسّل مىشود كه اسباب وصول به اين كتاب را برايش فراهم كند و خود نيز به سمت خانۀ آن مرد حركت مىكند. وقتى در را مىكوبد، صاحبخانه از ديدار ناگهانى شخصى چون علاّمۀ امينى شگفت زده مىشود! علاّمه مىگويد: «به ا و گفتم: مىدانم در كتابخانۀتو فلان كتاب، موجود است و من از نجف آمدهام كه آن را مطالعه كنم و به تو بازگردانم.» آن مرد نتوانست اين درخواست را ردّ كند و از علاّمه براى رفتن به كتابخانهاش، براى تحقيق، دعوت نمود. علاّمه مىگويد:
«وارد كتابخانه شدم. ديدم بر همۀ اجزايش غبار نشسته است و كتاب ها به اين سوى و آن سوى پراكندهاند، گويا مهجور افتادهاند و مدّتهاست كسى دستى به آنها نرسانده. صاحبخانه مرا تنها رها كرد و به طبقۀ پايين رفت. عمامه و قبايم را درآوردم و به پاكيزه سازى و غبار روبى كتابها پرداختم. هوا بسيار گرم بود و من دائم عرق مىريختم و آنجا نه پنكه داشت و نه آب و نه غذا. غبار نيز با عرق آميخته شده بود و اين آميزه، چهرهام را فراگرفته بود. سپس مشغول مطالعه و نسخهبردارى شدم تا عصر... در آن لحظه در به صدا درآمد و صاحبخانه در حالى كه خواب در چشمانش موج مىزد آمد، وقتى مرا در آن حالت ديد شرمگين شد و شگفت زده گرديد كه من هنوز بدون آب و غذا در آنجا ماندهام. بنابراين برايم آب و مقدارى غذا آورد، پس وضو گرفته و نماز گزاردم و لقمهاى چند، غذا خوردم و سپس آن قدر نوشتم تا به