35«در سال 1350 1 كه ايشان وفات كردند، بنده مجبور شدم از عراق بيرون بيايم؛ كتابى به نام «بَطَلُ الفَخّ»؛ (قهرمان فخ) نوشته بودم. جايزه هم برده بودم. كتاب هم چاپ شد. من در آن كتاب داستان كربلا، بنى اميه، بنى عبّاس و بعثىها و ... را نوشته بودم، لذا بعثىها مىخواستند مرا دستگير كنند. عدّهاى مىگفتند: محاكمه شود و عدّهاى مىگفتند: بايد تبعيد شود. تصميم گرفتم از عراق خارج شوم، ديدم ماندنم در آنجا خوب نيست. به بچّهها گفتم: آماده باشيد من مىخواهم بروم... چند نفر در نجف بودند كه مرحوم امينى به آنها ارادت خاصّى داشت. يكى از آنها مرحوم آيتالله سيد محمّدتقى بحرالعلوم بود. پدرم به كسى در نماز اقتدا نمىكرد، امّا به ايشان و شيخ آقا بزرگ تهرانى اقتدا مىكرد. مىفرمود: هر كس مىخواهد ببيند نمازش واقعاً مورد رضايت امام زمان(ع) است، به سيد محمّدتقى بحرالعلوم اقتدا كند. ايشان مريض بود، ناراحتى قلبى داشت؛ بنده بنا شد از چند نفر خداحافظى كنم كه يكى از آنها آقا سيد محمّدتقى بحرالعلوم بود. براى ديدن ايشان به منزلش رفتم، همين كه وارد شدم، دست ايشان را بوسيدم. او هم شروع به گريه كردن نمود. پسرانش او را آرام كردند. به من فرمود: چطور شد آمدى اينجا؟ گفتم: بايستى از عراق بروم! گفتم: چرا وقتى مرا ديديد، اين قدر ناراحت شديد؟ فرمود: خاطره و داستانى را به ياد آوردم. بعد از وفات مرحوم علاّمۀ امينى، در اين فكر بودم كه در آن عالم برخورد مولا با علاّمۀ امينى چگونه بوده؟ ماهها و سالها به اين موضوع فكر