31«عشق او به خاندان پيامبر(ص)، زبانزد خاصّ و عامّ بود و ايمان عميق و كوهين وى را هر كس با او معاشرت كرده بود، به ويژه خواصّ، به خوبى درك كرده بود. او عالمى بود كه ديدارش خدا و اولياى خدا را به ياد مىآورد و به حق، ملاقات او، به انسان ايمان مىداد و روح والاى علوى را در جان آدمى مىدميد. و اگر از اين مايه، شعلهاى در وجود هر كس بود، آن را شعلهورتر مىساخت. او وجودى سرشار از حق و مملوّ از يقين و بصيرت بود. هنگامى كه در مدرسۀ نوّاب مشهد (تابستان 1338ش) به درخواست مردم، ده شب، به منبر رفت و آن مجلس معروف برپا گشت و تودههاى انبوه گرد آمده، ساعتها به سخن او گوش مىدادند، يكى از شبها، به مناسبتى از قيامت سخن مىگفت و قيامت مىكرد! تو مىگفتى كه اين عرصات محشر است كه در برابر ديدگان آدمى پديدار مىگردد. . پس از اين همه، از صفات سرآمد وى، ارادۀ پولادين او بود. ارادهاى كه به گفتۀ ناقدان، برندگى شمشير در آن نهفته بود، كه هر صعب و سختى را در برابر او سهل و ناچيز جلوه مىداد. پس مىسزيد اگر او از جمله اين ابيات را سرودِ روح خويش مىخواند:
همَّتى دُونَها السُّها وَ الثُّرَيا
ستارۀ سها و خوشۀ پروين، فروتر از پايگاه بلند همّت من جاى دارند، همّتى كه چنان تا اوجها پر گرفته است كه به هيچ روى دست يافتنى نيست.
من، آرى من،خويشتن به تعب افكندهام و رنجها به جان خريدهام