157شترى كه زينب سوارش بود، كوه غم را حمل مىكرد. زينبى كه شب دهم محرم، همه چيز و همه كس داشت، برادر و برادرزاده و فرزند و طائفه داشت، اكنون هيچ ندارد.
سرش را از كجاوه بيرون آورد و ابتداى كاروان را نگاهكرد. سرِ حسين بر نيزه بود وآن دورها را مىنگريست. سرِ خود را محكم به ستون كجاوه زد. خون مثل جويى روان از پيشانىاش راه كشيد. زينب آهى از دل كشيد و تكهاى پارچه كند و بر زخم سرش گذاشت. مانده بود زخم دلش را چه كند. اشك ازگوشۀ چشمش جوشيد و مرهمى بر زخمهايش شد. شعرها و دردها باهم آميخته بودند. هلال ماه، وقتى كامل وزيبا شد، خسوف روى تو را گرفت و غروب از راه آمد.
اى پارۀ دل من! فكر نمىكردم اين حادثهها براى ما پيش بيايد؛ ولى اينها در تقدير ما بود. برادر جان! با دختر كوچكت فاطمه حرف بزن. دل او از نبودنت شكسته است. برادر جان! تو كه دلت آن قدر با ما مهربان بود، چه شده كه از ما روىگردان شدى؟ برادر جان! كاش على را موقع اسيرى و يتيمى مىديدى كه حتى نمىتوانست جواب دهد. هر وقت او را تازيانه مىزدند، با اشك و آه تو را صدا مىزد. برادرم! بيا كنار على و دلش را آرام كن. آه، چه بسيارند فرزندان يتيمى كه وقتى پدرشان را صدا مىزنند، كسى پاسخشان را نمىدهد.