156دستها عقب رفتند.
بانوان حرم كه سوار شدند، زينب به اطرافش نگاه كرد؛ كسى نبود به او كمك كند. پيشانى بر محمل شتر گذاشت؛ چشمهايش را بست و به روزهاى خوش مدينه فكر مىكرد. روزهايى كه تنها نبود. روزهايى كه وقتى مىخواست سوار شتر شود، على اكبر طناب شتر را مىگرفت و عباس و حسين با گرفتن دستها و كمر خواهر، كمك مىكردند تا او بر محمل بنشيند.
مردان دشمن ساكت ايستاده بودند و زينب را نگاه مىكردند. از هوا، غم و تنهايى مىباريد. زينب سر از محمل برداشت؛ برگشت و رو به مقتل كرد و يك مرتبه فرياد زد:
«برادر جان عباس! عمه جان، على اكبر! بياييد؛ مىخواهم سوار محمل شوم؛ تنها هستم؛ بياييد كمكم كنيد. حسينم! موقع اسيرى رسيده است؛ برخيز! تنهايىام را ببين...»
تنهايى بيداد مىكرد. مردان دشمن سر به زير داشتند. بچهها بىتاب بودند. تنها بر شتر سوار شدن، سخت بود؛ ولى زينب، اهل سختىها بود و سوار شد.
آن روز غروب، دلگيرترين غروب تاريخ بود. دلها ساز غم را كوك كرده بودند و حتى مردان دشمن ساكت بودند. نيزههاى بى رحم در جلو كاروان، سرها را بر نوك خود حمل مىكردند.
ماه، شرمش مىآمد كه نگاه كند.